انتحار…

من، دریا ، سیگار و یک انتحار در تاریکی

اما نه قصه تمام نشده این آغاز خودکشی ست…

خودکشی میتواند این باشد که صبح که در واقع ظهرِ این و آن است، بعد
از چای و سیگار و حتی قبل از آن ، در همان اوایل چشم گشودن به جهان این پرسش
گریبانگیرم  شود که «تکرار تا کجا؟» «چرا؟»

و این آغاز ماجراست و باید ساقی را پیدا کرد و با مقداری عرق و یک
پَک(معادل دو سه نخ ) ماریجوانا سراغ دریا را گرفت و  زندگی و مرگ را یکجا به امواج سپرد تا فراموشی
تمامِ هستی ام را خیس کند.

اما خودکشی، صبحِ بی هم آغوشی در میزند ولی با جیب خالی حتی ساقی
نگاهی هم نمیکند و به این نتیجه میرسم که با توسل به صادقانه ترین کلمات با یکی از
دختران دریا تن به تن شوم و می شوم و ساعتی روی ماسه ها می خوابیم و این ترانه را
زمزمه میکنم:

((ما رو ساحل- بقیه پشت میز)) و (( بین ما همه وکیل و دکترن – نمیدونن
چیه توی جزیره گم شدن)) و همینطور میخوانم و…

 نه نه نه خوابم نمیبرد و او
بیگانه تر از من، شب را به تخت پدری برمیگردد.

با خودم میگویم شاید حق با من است و در این روزگار کسی که بیمار
نباشد بیمار است و ناگاه «صبح بی حوصلگی» رودخانه را گز میکنم و مار را
می بینم و در پی اش به یاد واژه ی مادر می افتم که به زبان محلی میشود
«مار» و به خود میگویم شاید بیمارم ولی خودم میدانم که کار از اینها
گذشته زیرا نه مادر دارم نه پدر و نه خواهر و برادری و تمام بهمن های روزانه ام هم
سر در شنهای ساحل خفه شدند و دیگر چیزی به خفگی نمانده بر این کلملت و بر
«ما» که تنها کلمه ایست که نوشته شده اما هرگز خوانده نمیشود و من محبوس
این وحشت منحوس میشوم…

Advertisements
  1. فربد
    2011/10/09 در 1:57 ب.ظ.

    بسی چسبناک بود!

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: