گیر!

از کوچکی میشناختمش.غالبا آرام، سر به زیر و قابل ترحّم بود. کار خودش را انجام می داد و از
آدم توقع خاصی نداشت. با اینکه خاطره ی دقیقی از اوایل آشناییمان ندارم ولی یادم
است که که از بازی با او لذت می بردم و لذتش هم آمیخته به خودشیفتگی و غرور و
کنجکاوی بود طوریکه انگار هیچکس جز خودمان اهمیت نداشت. با این همه، چند سالی شد
که ندیدمش و اگر هم می دیدمش، کمی با هم بودیم و بعد از اداهای رسمی از هم جدا می شدیم.هیچ
کس از نزدیکی ما خوشحال نبود.تا میخواستیم کمی با هم باشیم با نگاه ها و فریادهای
پدر و مادرم هر دو در لاک خود فرو میرفتیم.من مشغول روزمره ترین کارهای بچه گانه
مانند دوچرخه سواری و بازی های کوچه شدم و فرصتی برای دیده شدن به او ندادم و با
اینکه آن سالها خیلی به هم نزدیک بودیم اما هیچ خاطره ی مشترکی از او ندارم.

بعد ازچند سال دوری وقتی دیدمش دیگر نشناختمش.انگار کسی دیگر را می دیدم.اصلا باورم نمیشد که
آنقدر بزرگ شده.چند باری همصحبت شدیم و یاد گذشته ها کردیم.رابطه مان رفته رفته
صمیمی تر میشد و او هر روز قد و هیکلش را بیشتر نمایش میداد تا نشان دهد که برای
خودش مردی شده .شایدم میخواست دل مرا بدست آورد،نمیدانم.

دیگر شب و روزمان یکی شده بود و مثل گذشته های دور در کنار هم بودیم.اکثر اوقات با اینکه با
هم می خوابیدیم،زودتر بیدار میشد. یک عقده ای در دلش بود و هر روز با من درد دل
میکرد. گاهی نیمه های شب از خیسی اشکهاش بیدار میشدم و می دیدم که گریه کرده اما
به رویش نمی آوردم و دوباره باهم می خوابیدیم.آنقدر صمیمی شده بودیم که حتی با هم
حمام می رفتیم و آنجا بین حرارت آغوش دستهام با آن هیکل بادکرده اش به شدت اشک
میریخت.

در خیابان و یا وقتی برای لحظه ای آرامش و خلاصی به ساحل می رفتیم با دیدن زیبایی زنی،قد
وهیکلش را با تمام وقار عرضه میکرد طوری که انگار تازه از دوپینگ برگشته و من چیزی
نمیگفتم و به ناکامی اش گاهی اشک می ریختم.

گاهی هنگام خواب سرش را نزدیک سرم میکرد و گلایه داشت که حق دوستی را بر او ادا نکردم و
اصلا به دغدغه هایش اهمیت نمیدهم و گاهی به التماس و زاری میخواست که  برایش همدمی پیدا کنم و من کاری جز نوازش و
دلداری بلد نبودم. بنظرم او شرایط را اصلا درک نمیکرد و هنوز در صداقت کودکانه اش
سیر میکرد. اصلا چطور ممکن است بعد از این همه دوری از جمعیت و مردم کسی بتواند
دیگران را درک کند؟ گاهی به سرم میزد که تنهایش بگذارم و بروم دنبال کار و یه لقمه
نان و یا حتی بحثهای وبا گرفته ی انجمنهای ادبی. اما او به شدت به من وابسته بود
البته کتمان نمیکنم که من هم به او وابسته بودم و آن لحظه هایی که از شدت تمنا و
عصب زدگی رگهای بدنش بالا می آمد و سرش پُر خون میشد، دیگر اختیار را از من میگرفت
و مرا در وضعیت بحرانزده ای قرار میداد که برای دلداری اش تمام ساحل و خیابانها و
پاتوق دخترها را پیاده گاز میگرفتم!

تقصیر من نبود،یا خودش خود را مخفی کرده بود یا دیگران تابویش ساختند بالاخره هر طوری که
بود تقصیر من نبود ولی همیشه سرکوفتش را من میخوردم و از من میخواست تا آغوش امنی
را برایش پیدا کنم .گاهی با کوچکترین نوازشی اشک میریخت اما وقتی می فهمید حواسم
جای دیگری است غرورش به او اجازه نمیداد تا با ترحم تصنعی ام اشک بریزد.

آنقدر رفتار بچه گانه داشت که حتی پیش آشنایانی که هیچ سنخیتی با او نداشتند قد و قواره
نشان میداد و مثل خروس خودنمایی میکرد که البته با دخالتِ به موقع من و خروج به
موقع از موقعیت، قضیه به خیر میگذشت.

با اینکه خودش اهل فک زدن نبود اما خوراک پچ پچ مجالس بود و همه در گوش هم درباره اش حرف
میزدند اما کسی جرات نداشت با صدای بلند و در جمعیت و جلسه ای سنگین، از او حرف
بزند چون اغلب او را ناقض قانون و طغیانگر میدانستند.

روزهای زیادی از زندگیمان میگذرد و او همچنان مانند همیشه است. البته این اواخر کمی دم
دمی مزاج شده و حس میکنم به حالت جنون رسیده.کاری از دستم بر نمی آید و او هم
انگار کمی ناامید شده اما هنوز هم گاهی زودتر از من بیدار می شود و با تمام بی
حوصله گی ام ، مرا در کوچه ها میگرداند تا شاید کسی نگاهمان کند…

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: