خانه > حرف دل > از کعبه تا سی یرا مایسترا

از کعبه تا سی یرا مایسترا

سر نخهایی از یک انقلاب درونی!

متولد ناکجا آبادم

نه در کودکی قدسی قاضی نور خواندم و نه در فراکودکیِ  متمایل به نوجوانی صمد بهرنگی ورق زدم اما قضاوتهای عقل کل سوال های کودکیم را با جوهر قداست خط خطی کرده و ماهی سیاه کوچولوی من در تنک لب پریده، تنهایی را ورق میزد و محتاج بهترین رنگها بودم که از رنگارنگهای قصه ها سهم من فقط پنجره ای با شیشه های غبار آلود به سوی مدرسه ای بود که عالَمش محضر خدا بود و پایان 24 ساعت هایم آرزوی مسلسلی بود که خودم و تو را روی شیشه های خیابانی رنگ آمیزی کنم.

باران ترانه ای سرود اما هرگز بر بام خانه نیامد فرود که من سقفی نداشتم و کبریتهای دختر کبریت فروش همسایه معمّایی بود که هرگز سیگار روزهای کودکیم راروشن نکرد.

مادر زنجیر به دست و پاش لای در میماند و من سقط میشدم همیشه…

پدر متعصب به اعتصاب  و همه ی ما بودیم که لحظه هامان پر بود از نکبت و التهاب

                                          ***

اولین بار که شریعتی را به اشتباه از کتابخانه ی مدرسه امانت گرفتم «آری این چنین بود برادر»ِ او شوق تغییری شد که شب را به یاد حج بودم و بی مهابا در جهت عقربه ها از همه دور میشدم.

ورود به فضای آکادمیک و روزهایی که هنوز نامی نیافته از یک سوسیالیست مسلمان دینش را برای همیشه امانت گرفت تا من هم امانتم را به مدرسه بازگرداندم.

غوطه ور شدم در هستی ام که سراسر آسمان من بوی تهوع گرفت و با دلهره ای همیشگی از سقوط،اکنون هایم با همه بیگانه شد و نگران از صدها سال تنهایی،مانیفست را پس از 150 سال ورق می زدم و همچنان هم تمام نمیشود…

حالا مطمئن ازینکه چرا از میان تمام عروسکها،مسلسل خاطره ی نهفته در ناخودآگاهم شد،حتی به یک گلوله که از گردنم آویزان باشد هم گاهی راضی میشوم

این سهم من و مایی شد که از میان شکنجه و امید دلهره مان ابدی باشد.

                                      ***

دقیقن همین حالا که این متن را تایپ میکنم چیزی بیش از یک ابزار نویسندگی نیستم

Advertisements
دسته‌ها:حرف دل
  1. آذر
    2010/08/27 در 12:54 ق.ظ.

    اونطور که باید توصیفش کردی…
    قشنگ بود…

  2. سهراب
    2010/07/03 در 10:02 ب.ظ.

    بیخیالش…طبیعت…

  3. ابوالفضل خ.د.ا.م
    2010/07/02 در 10:02 ب.ظ.

    اگه زنده ای خوب حتما زنده ای.
    از دل حرِّه های تازت بگو که نگارت شوم بگو

  4. 2010/07/01 در 12:19 ب.ظ.

    کودکی که با صدای مسلسل خو گرفت در فضای خاکستری در پی کدام رنگ می دود؟

  5. 2010/05/16 در 10:24 ب.ظ.

    تریاک را به بازدمت پز.
    منقل به چه کار اید وافور را به سینه ات نه.
    چرا اینقدر ….؟
    چرا…..؟
    چراااااااااااااااا؟

    • 2010/05/20 در 1:44 ب.ظ.

      چرا اینقدر چی؟
      چی چرا اینقدر؟

      • 2010/05/28 در 9:11 ب.ظ.

        چرا اینقدر…………………………

  6. 2010/05/15 در 4:18 ب.ظ.

    خیلی قشنگ بود رفیق

    • 2010/05/16 در 1:07 ب.ظ.

      قربونت. امیدوارم روزگار خوبی داشته باشی
      امیدوارم روزی دلهره هامون تموم شه

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: