خانه > شعر(کلمات) > تنها با توهّم

تنها با توهّم

آنگاه که دیدمت میان نقش گچبریهای سقف
وقت خواب بود و جسمم موازی با افق
و تو توهمی شده بودی ،ترحمی برای بودنم
و مخدرگونه وسوسه کرده بودی زیستنم را
چه آسان کشیدمت
کشیدمت
کشیده بودمت که دمت دودمانم را به باد داد و
باد دودت را به عرش برده بر سقف نشانده بود
و چه آسان بود
و چه شد که جاذبه هم کاره ای نبود که اندازدت بر سینه ام
همچنان در برزخ زمین و توهمت پرسه میزدم که باران باریدن گرفت و نقش تو
اشکریزان شست وشویی داد مغز وجودم را که هیچ پیغمبری نداده بود تا بحال مغز بشریت را
و دستانم را بر چشم بردم
که بوی دستان نقشت را که نه، بوی خودت را داشت
فردایش دستانمان در دست هم، قدمهامان خاکی شده بود از جنس زمین،از خاک زمین
و درد مشترک در دست دیگرمان در انتظاردستانی دیگر
تا خلأیی نماند برای توهم…

Advertisements
دسته‌ها:شعر(کلمات)
  1. 2012/09/25 در 9:42 ب.ظ.

    آفرین آفرین…نگاشته هاتان را خواندم و لذت بردم…

  2. 2009/12/26 در 10:20 ب.ظ.

    برار دمت گرم
    خله متن جالبی بیه

  3. 2009/12/25 در 12:58 ب.ظ.

    ziba bud,
    Mesle chashmi ke be viiraanie man minegarad.
    Mamnunam az da’vatet. Kolli lezat bordam

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: