دود…

می خندی

هوای دودی ات را فوت می کنی سمتم

چشمانم را می بندم

قرص می خورم

شراب

و حتی سکس را می خورم

نه! هیچکدام طعم دود ندارد

سکوتم را قورت می دهم

اینجا هوا ندارد…

دسته‌ها:شعر(کلمات)

صدای من از کجا شنیده میشود؟

توجه شما را به دو خبرگزاری مهم سیاسی جلب می کنم: صدای آمریکا، صدای تلویزیون جمهوری اسلامی!
اگر به این دو شبکه دقت کنید اولین دروغی که توجه شما را جلب میکند در نام گذاری این شبکه ها نهفته است به این صورت که «صدای آمریکا» اخبار ایران را منتشر میکند و تلویزیون ایران اخبار مردم آمریکا را منتشر میکند. پس با کمی زیرکی می توانیم برای یافتن اخبار هر کدام از کشورها به تلویزیون دیگری مراجعه کنیم.
اما صبر کنید زیرا دستگاه ایدئولوژیک حکومتی از هیچ دروغی دریغ نمیکند و و شما با دروغ بزرگتری مواجه می شوید و آن تقلیل حرکتهای برابری طلبی مردم به یک حرکت دینی یا نژادی یا … است آن هم با تحلیلی به شدت ایدالیستی . همانطور که شاهد هستید در میزگردهای صدای آمریکا تمام مشکلات و موانع را در دیکتاتوری دینی می پندارند و خبری از صدای طبقه در خود مانده ی کارگر شنیده نمیشود و حتی اگر کسی در ایران دستگیر یا شکنجه میشود اگر بر خلاف منافع سرمایه داری باشد حتی نامش را هم نمیاورند و واین تازگی هم ندارد… و اما طرف دیگر قضه تلویزیون ایران است که سالهاست کوچکترین خبری که علیه نظام آمریکا باشد را منعکس میکند و حتی از کوچکترین تصادفهای رانندگی در آمریکا هم گزارش تهیه میکند و جالب اینجاست اخیرا آخبار مربوط به جنبش معروف به 99% را هم لحظه به لحظه منتشر میکند و این در نگاه اول شاید خوشحال کننده باشد اما بزرگترین دروغ را همینجا باید کشف کنید و آن این است شبکه ایران که پرچمدار مبارزه با سرمایه داری است ، خودش معرف کدام نظام است و از زبان کدام نظام سخن میگوید؟! جواب واضح است: جمهوری اسلامی! و اما باید ذکر شود که فارغ از اینکه مالکیت خصوصی برابزار تولید در اسلام مشروع دانسته شده، جمهوری اسلامی خودش مانند طالبان فرزند امپریالیسم جهانیست و البته وظیفه ی فرزندی اش را تا اینجا به درستی انجام داده است. از بسته شدن تدریجی سندیکاها و اتحادیه های کارگری و سرکوب بیسابقه ی فعالان کارگری در دوران خمینی اگر بگذریم ، امروز روی دیگر سکه جمهوری اسلامی را می بینیم که اصل 44 را به دست احمدی نژاد به وحشیانه ترین شکل ممکن به اجرا می رساند.
ولی جنگ نمایشی این دو کشور نه جنگ است و نه نمایش، بلکه یک دعوای خانوادگیست بر سر اینکه آمریکا این قدرت پوشالی فرزندش را نیز نشانه رفته و میخواهد پایگاهی در نزدیکی چین و روسیه داشته باشد و با این کار بتواند هم شمشیرش را زیر گلوی رقیبانش بگذارد و منطقه را کنترل کند و هم بازاری به وسعت 70 میلیون مصرف کننده پیدا کند که البته هیچ چیز برای بحرانهای سرمایه داری به اندازه ی جنگ و بازارِ تازه نفس مقدس نیست…
فاجعه بارترین دروغ تبلیغاتی اما وقتی خودش را نشان میدهد که از وقوع جنگی صلیبی خبر میدهند و با به پیش کشیدن مسئله آخرالزمان در پیِ این هستند که بحران اخیر جهانی را آخرین بحران سرمایه داری یا از زبان توّهم آمیز جمهوری اسلامی آخرین لحظه های عمرشان را نزدیک شدن به امام غایب و مدینه فاضله بدانند.

دیالوگ

1
شوهر خواهرم گفت:
زمین تخت است!
گفتم:
- نه گرد است!
مادر گفت:
- خفه شو عماد، خواهرت…!
خواهرم بین یک زمین کاملا تخت و ریه های یک نرِ باستانشناس چفت می شود.

2
من و گالیله از کلیسای جامع بیرون زدیم
او
آرام پشت تلسکوپ برگشت
من
تا صبح راه رفتم

3
بامداد
جسد من و گالیله را ، گِرد ، جلوی کلیسا پیدا کردند
با پاهای برهنه و تاولزده
گالیله
پایین آمده بود از خر شیطان
من پوزبندی به دهان داشتم با بوی نفس نفس های شبانه ی خواهرم

4
خواهر که داری
گالیله را فراموش کن
به ارگاسم زیر گیوتین ایمان بیاور
و تک جمله های مادرت!
سید عماد الدین مرتضوی emadmortazavi.blogfa.com

دسته‌ها:از دیگران

انتحار…

من، دریا ، سیگار و یک انتحار در تاریکی

اما نه قصه تمام نشده این آغاز خودکشی ست…

خودکشی میتواند این باشد که صبح که در واقع ظهرِ این و آن است، بعد
از چای و سیگار و حتی قبل از آن ، در همان اوایل چشم گشودن به جهان این پرسش
گریبانگیرم  شود که «تکرار تا کجا؟» «چرا؟»

و این آغاز ماجراست و باید ساقی را پیدا کرد و با مقداری عرق و یک
پَک(معادل دو سه نخ ) ماریجوانا سراغ دریا را گرفت و  زندگی و مرگ را یکجا به امواج سپرد تا فراموشی
تمامِ هستی ام را خیس کند.

اما خودکشی، صبحِ بی هم آغوشی در میزند ولی با جیب خالی حتی ساقی
نگاهی هم نمیکند و به این نتیجه میرسم که با توسل به صادقانه ترین کلمات با یکی از
دختران دریا تن به تن شوم و می شوم و ساعتی روی ماسه ها می خوابیم و این ترانه را
زمزمه میکنم:

((ما رو ساحل- بقیه پشت میز)) و (( بین ما همه وکیل و دکترن – نمیدونن
چیه توی جزیره گم شدن)) و همینطور میخوانم و…

 نه نه نه خوابم نمیبرد و او
بیگانه تر از من، شب را به تخت پدری برمیگردد.

با خودم میگویم شاید حق با من است و در این روزگار کسی که بیمار
نباشد بیمار است و ناگاه «صبح بی حوصلگی» رودخانه را گز میکنم و مار را
می بینم و در پی اش به یاد واژه ی مادر می افتم که به زبان محلی میشود
«مار» و به خود میگویم شاید بیمارم ولی خودم میدانم که کار از اینها
گذشته زیرا نه مادر دارم نه پدر و نه خواهر و برادری و تمام بهمن های روزانه ام هم
سر در شنهای ساحل خفه شدند و دیگر چیزی به خفگی نمانده بر این کلملت و بر
«ما» که تنها کلمه ایست که نوشته شده اما هرگز خوانده نمیشود و من محبوس
این وحشت منحوس میشوم…

گیر!

از کوچکی میشناختمش.غالبا آرام، سر به زیر و قابل ترحّم بود. کار خودش را انجام می داد و از
آدم توقع خاصی نداشت. با اینکه خاطره ی دقیقی از اوایل آشناییمان ندارم ولی یادم
است که که از بازی با او لذت می بردم و لذتش هم آمیخته به خودشیفتگی و غرور و
کنجکاوی بود طوریکه انگار هیچکس جز خودمان اهمیت نداشت. با این همه، چند سالی شد
که ندیدمش و اگر هم می دیدمش، کمی با هم بودیم و بعد از اداهای رسمی از هم جدا می شدیم.هیچ
کس از نزدیکی ما خوشحال نبود.تا میخواستیم کمی با هم باشیم با نگاه ها و فریادهای
پدر و مادرم هر دو در لاک خود فرو میرفتیم.من مشغول روزمره ترین کارهای بچه گانه
مانند دوچرخه سواری و بازی های کوچه شدم و فرصتی برای دیده شدن به او ندادم و با
اینکه آن سالها خیلی به هم نزدیک بودیم اما هیچ خاطره ی مشترکی از او ندارم.

بعد ازچند سال دوری وقتی دیدمش دیگر نشناختمش.انگار کسی دیگر را می دیدم.اصلا باورم نمیشد که
آنقدر بزرگ شده.چند باری همصحبت شدیم و یاد گذشته ها کردیم.رابطه مان رفته رفته
صمیمی تر میشد و او هر روز قد و هیکلش را بیشتر نمایش میداد تا نشان دهد که برای
خودش مردی شده .شایدم میخواست دل مرا بدست آورد،نمیدانم.

دیگر شب و روزمان یکی شده بود و مثل گذشته های دور در کنار هم بودیم.اکثر اوقات با اینکه با
هم می خوابیدیم،زودتر بیدار میشد. یک عقده ای در دلش بود و هر روز با من درد دل
میکرد. گاهی نیمه های شب از خیسی اشکهاش بیدار میشدم و می دیدم که گریه کرده اما
به رویش نمی آوردم و دوباره باهم می خوابیدیم.آنقدر صمیمی شده بودیم که حتی با هم
حمام می رفتیم و آنجا بین حرارت آغوش دستهام با آن هیکل بادکرده اش به شدت اشک
میریخت.

در خیابان و یا وقتی برای لحظه ای آرامش و خلاصی به ساحل می رفتیم با دیدن زیبایی زنی،قد
وهیکلش را با تمام وقار عرضه میکرد طوری که انگار تازه از دوپینگ برگشته و من چیزی
نمیگفتم و به ناکامی اش گاهی اشک می ریختم.

گاهی هنگام خواب سرش را نزدیک سرم میکرد و گلایه داشت که حق دوستی را بر او ادا نکردم و
اصلا به دغدغه هایش اهمیت نمیدهم و گاهی به التماس و زاری میخواست که  برایش همدمی پیدا کنم و من کاری جز نوازش و
دلداری بلد نبودم. بنظرم او شرایط را اصلا درک نمیکرد و هنوز در صداقت کودکانه اش
سیر میکرد. اصلا چطور ممکن است بعد از این همه دوری از جمعیت و مردم کسی بتواند
دیگران را درک کند؟ گاهی به سرم میزد که تنهایش بگذارم و بروم دنبال کار و یه لقمه
نان و یا حتی بحثهای وبا گرفته ی انجمنهای ادبی. اما او به شدت به من وابسته بود
البته کتمان نمیکنم که من هم به او وابسته بودم و آن لحظه هایی که از شدت تمنا و
عصب زدگی رگهای بدنش بالا می آمد و سرش پُر خون میشد، دیگر اختیار را از من میگرفت
و مرا در وضعیت بحرانزده ای قرار میداد که برای دلداری اش تمام ساحل و خیابانها و
پاتوق دخترها را پیاده گاز میگرفتم!

تقصیر من نبود،یا خودش خود را مخفی کرده بود یا دیگران تابویش ساختند بالاخره هر طوری که
بود تقصیر من نبود ولی همیشه سرکوفتش را من میخوردم و از من میخواست تا آغوش امنی
را برایش پیدا کنم .گاهی با کوچکترین نوازشی اشک میریخت اما وقتی می فهمید حواسم
جای دیگری است غرورش به او اجازه نمیداد تا با ترحم تصنعی ام اشک بریزد.

آنقدر رفتار بچه گانه داشت که حتی پیش آشنایانی که هیچ سنخیتی با او نداشتند قد و قواره
نشان میداد و مثل خروس خودنمایی میکرد که البته با دخالتِ به موقع من و خروج به
موقع از موقعیت، قضیه به خیر میگذشت.

با اینکه خودش اهل فک زدن نبود اما خوراک پچ پچ مجالس بود و همه در گوش هم درباره اش حرف
میزدند اما کسی جرات نداشت با صدای بلند و در جمعیت و جلسه ای سنگین، از او حرف
بزند چون اغلب او را ناقض قانون و طغیانگر میدانستند.

روزهای زیادی از زندگیمان میگذرد و او همچنان مانند همیشه است. البته این اواخر کمی دم
دمی مزاج شده و حس میکنم به حالت جنون رسیده.کاری از دستم بر نمی آید و او هم
انگار کمی ناامید شده اما هنوز هم گاهی زودتر از من بیدار می شود و با تمام بی
حوصله گی ام ، مرا در کوچه ها میگرداند تا شاید کسی نگاهمان کند…

صبح روز بعد…

مرگ گوشه نشین اتاقم است
با نگاهی ملتمسانه
و دستی سپید
گلهای قالی را نقش میزند
و شکل خالی ام جا می ماند
تردید می کنم
و در معلقِ آسمانِ اتاقم منزوی می شوم
آه آری فقط مرگ نگاهم می کند
و شما تیتر اول روزنامه ها را
که مردی تمام سهمش را شلیک می کند

دسته‌ها:شعر(کلمات)

خود شیفتگی-برگرفته از آراء فروید

واژه «خودشیفتگی»در ابتدا برای آنان بکار برده شد که با نوازش بدن خود به ارضا میرسند و خود را به شکل مصداق امیال میبینند.اما خودشیفتگی بعدها به عنوان مکملی شهوی در خودمداری غریزه ی صیانت نفس تلقی شد که در هر موجود زنده ای به اندازه ای وجود دارد.
فروید، روانگسیختگی،زوال عقل زودرس و خودشیفتگی را در زمره ی هذیانزدگی قرار میدهد البته فرد هزیان زده ممکن است دچار زوال عقل زود رس نباشد و البته زوال عقل زودرس بحثی جداست که در زمره ی روانکاوی یونگ قرار میگیرد.
هذیانزده دو ویژگی دارد: 1-خودبزرگبینی2- بی علاقگی به محیط و اطرافیان
که البته با توجه به اینکه هذیانزدگان نسبت به محیط بی علاقه اند، روانکاوی شدنشان اکثرا بی ثمر خواهد بود اما تحلیل روانکاوان نشان میدهد آنها بر خلاف تصور ما ، نیروگذاری و روابط شهوی را خاتمه ندادند و فقط ابژه ها را تغییر دادند و ابژه ها(یا مصداقا) درونی شده اند و چون رابطه با اشیا و اشخاص بیرون قطع شده است در اینجا آن خصلت خودبزرگ بینی آنها کمک میکند تا نیروی شهوی به «خود» معطوف شده و «خودشیفتگی» ازینجا ناشی میشود.
مطلبی موازی با این بحث،مطلبی است که فروید از ساندرو فرانچزی گرفته و آن بدین گونه است: فرد مبتلا به ناراحتی و درد عضوی نسبت به اطراف و جلوه های بیرونی بی علاقه میشود.علائق شهوی اش نسبت به مصداق امیال قطع میشود و تا زمان بهبودی عشق نمیورزد و نیروگذاری شهوی اش را به «خودِ» خویشتن معطوف میکند. خودبیمارانگار نیز در این ردیف قرار دارد، در ردیف دردهای عضوی است که در زمره ی ضعف اعصاب و اضطراب قرار دارد و علت خودبیمارانگاری اکثرا این است که این اشخاص تمام نیروها را به مصداق امیال وارد کرده و پیوسته در این اضطراب درونی اند که چیزی کم نگذارند و در اثر ضعف اعصاب که یک نوع روانرنجوری توام با خستگی مفرط بدنی و سر درد شدید است نیروگذاری به «خود»کاهش می یابد و فرد همواره در اضطراب یافتن یک بیماری در خود است.
باید توجه داشت که دستگاه ذهن در درجه نخست برای فائق آمدن بر هیجاناتی طراحی شده است که در صورت فقدان ذهن رنج آور بودند.
نیروگذاری روانی دارای محدوده ی بینهایت نیرو نیست و حاوی نیروی محدودی است که البته این محدوده ناشناخته است و قابل اندازه گیری و مقایسه با دیگران نیست(البته تا امروز)
اما در هر شخص می توان گفت مقداری نیروی روانی و یا نیروی غریزه ی شهوی، آگاهانه و یا از طریق فرایندهای انتقال*، والایش** و …در حرکت وسکون است.
طی تحقیقات به عمل آمده کارکردهای روانی بدن طوری است که جمع شدن نیروها در «خود» سبب بیماری میشود.ضرورت نیروگذاری روانی به مصداق امیال وقتی ایجاد میشود که «خود» بیش از حد معینی از نیروی شهوی را در نیروگذاری روانی استفاده کرده باشد.لذا خودمداری شدید اقدامی است برای مصونیت از بیماری. لیکن وقت آن رسیده که ازین نیروگذاری ها به مصداق امیال وارد کند پس به عنوان آخرین چاره باید عاشق شویم تا از بیماری در امان باشیم و اگر به دلیل سرخوردگی نتوانیم عاشق شویم آنگاه حتما بیمار خواهیم شد.
در بیماران هذیانزده، خود بزرگبینی امکان پرداختن درونی به نیروی شهویِ بازگشته به «خود» را فراهم میکند و بدینگونه است که خودشیفتگی به معنای نزدیک به خودارضایی(یا جنسی یا فقط بصورت روانی در پارانویا) پدید می آید.
ضعف «خود» که علت آن عدم برخورداری شخصی از نیروی شهوی است سرچشمه ی عاشق شدگی است.

*انتقال:یکی پنداشتن شخصیتی که بیمار در محیط بلافصل خود میشناسد با شخص دیگری که در گذشته میشناخت و برایش مهم بود.انتقال فذایندی است که هم در ذهن بیمار میتواند رخ دهد و هم در ذهن روانکاو.
**والایش:یک مکانیسم دفاعی بدن است که در آن،فرد به سبب ناکام ماندن در تحقق اهدافی که ضمیر آگاه آنها ناپذیرفتنی است،ناخودآگاهانه همان اهداف را به شکلی متفاوت اما پذیرفتنی محقق میکند.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.