جهت خالی نبودن عریضه…
به بهانه جمله ای از مارکس
برا ی هر درد و رنج روانی یک درمان وجود دارد و آن هم درد و رنج جسمانیست…(کارل مارکس)
1- در طول زندگیم هرگاه دچار امراض جسمانی می شدم تنها آرزویم سلامتی بود و این شاید امری بود طبیعی، و جالب اینکه هنگامه هایی که دچار افسردگی می شدم هیچ چیز مرا به سمت زنده بودن نمی کشاند جز یک بیماری جسمانی حتی یک سرماخوردگی…
2- در جامعه ای که مبتلا به بیماری های ماخولیایی،ماتم و زاری و مانیا و…است و اکثریت افراد آن مبتلا به شیزوفرنی در حد ضعیف باشند،تنها یک نیروی وحشی میتواند این جامعه را ازین امراض برهاند و آن هم پول با لباس دلار است. در حقیقت در شرایط کنونی،وحشی ترین سرمایه داری که همین سرمایه داری ارتجاعی است تنها با هجوم سرمایه داری امپریالیستیِ کنونی از شکل ارتجاعی اش به شکلی مدرن در می آید که هم دین در کنج خانه نفس بکشد و هم پول در بازار حرف اول وآخر را بزند.
3- در هر صورت طبق این گذار،رنج روانیِ گذشته ی انسان ظاهرن تمام میشود و شکلی جسمانی به خود می گیرد به عبارتی آن دسته از رنجهای توده که افیون خدایان تسکینش میداد در جهت بازتولید بارزتر شده و توده هایی که تا دیروز از بیماری روانی رنج می بردند به روانرنجوری هایی دچار میشوند که مستقیم و بی هیچ حاشیه ای به طبقه شان مربوط میشود.ناگفته نماند این خودش گذار به نوعی روانرنجوری های مخصوص دوران مدرن و خدامردگی است.
***
نمیدانم جمله ی مارکس را کِی و کجا خواندم اما در طول چند سال اخیر هرگاه در موقعیت اول قرار میگرفتم یا به وضعیت دوم فکر می کردم ناگهان جمله ی مارکس در ذهنم تصدیق می شد.
برای نه گفتن…
دلتنگی…
در ابتدا نبود.شاید هم بود اما در هستی ام جایی نداشت. انگار جایی نشسته بود تا وقت ملاقات برسد و دستش را بگیرم
انگار چندین سال از دوریم و نه بودنم می نالید و می نالیدم…
خب ، برای هر کسی ممکن است،البته اگر از کعبه تا سی یرا مایسترا را پیاده رود…من هم رفتم- «رفتنی که در دود سیگاریست که می کشم»(1)-در میانه ی راه برای رفع عطش بهمنی را کشیدم و او وارد شد.از من و او و ملاقات که بگذریم،به ما دروغ گفتند که بهمن 57 کوتاه است.بهمن 57 فقط برای آنهایی که سبیل داشتند یا باکره گی را صیغه شدند شاید کوتاه بود اما برای ما…
وقتی جایی زندگی کنی که در واقع تو زندگی نکنی و زندگی تو را بکند، وقتی برای لاغر شدن کافیست که رژیم تو را بگیرد، وقتی رفیقت در بند خودکشی شود و وقتی آغا وقت کارتون را از بینوایان میگیرد، وقتی نفس که میزنی طعم غیاب میگیری و وقتی … باید حق بدهی به ترشح شعر(کلمات) زیر برای کسی که با من و در من هست ولی کمی دور از من زیر درخت سکوت و انتظار…
«رفیق…!
نان بهای خون پدر شده
گرسنگی دندان گرد کرده
رفیق…!
سرها بین دو شانه تبعید شده!
و اما پاییز
پاییز با آن صدای خش خشِ خشن اش
زمستان نیامده،آغا را از حضورمان سرد میکند
اما باور کن ما از تولید سهمی داریم
ما طنابی میبافیم
که فقط سهم ماست
و قدرت، نیرویی جوان می طلبد،
حالا فهمیدی چرا نامت را نیاوردم
رفیق جوان!»(2)
1-تکه ای از شعر جواد سیفی-رفتن در دود سیگاریست که میکشم
2- شعری که بعد از یک روز کار جانفرسا از اعماق مغز و قلبم بیرون زد…
سه سال در صنعتی…
سه سال در صنعتی پرسه زدم
روزهای اول روزهای به یاد ماندنی بود اما هرگز به قشنگی روزهایی که می آمد نبود…
آشنایی با انجمن و تشکلهای دیگر،آشنایی با بچه های کتابخانه انجمن در ترم اول نقطه ی عطفی در زندگی ام بود.آشنایی با کتابهایی که کمتر در شهرمان پیدا میشد،تلنگری بر مغزم وارد کرد که البته در مقابل اکنون فقط به قدرت یک پس لرزه است.
ترم اول که گذشت و مشروط شدم،تمام کتابهای به امانت گرفته از انجمن را پس دادم و گفتم((دیگه نمیام))،آیدین گفت((ما هم یه روزی همینو میگفتیم و بعد…))درست گفته بود و این تازه آغاز ماجرا بود
ترم 3 شد و در آینه نگاه کردم که دیدم دودی از گوشه ی لبم به آسمان رفت و از آنجا خبر آورد که چیزی جز زمین دیده نمیشود!!!ترم سه زیباترین ترمم بود زیرا هنوز شبهای شعر وموسیقی و… برپا بود و همچنین انجمن…اما ترم چهار هیجانیترین ترمم شد زیرا توام بود با تجمعات و فعالیتها و انتخابات و …
ترم پنچ تقریبا یا دربند! بودم یا در دفتر حراست یا دفتر انتظامات و یا… بالاخره یه چیز که خیلی مشخص بود حضور همیشگی ام در پشت شیمی بود که صبحونه مون شده بود سیگار وچایی…
ترم 6 معلوم نبود بودم یا نبودم که اصلا نبودم همان بود که بودم نبود!
چندی پیش تسویه حساب کردم و پس از دیدن دانشگاه،ازینکه دیگر در آنجا نیستم کمی خوشحال هم شدم زیرا کشیدن دیوار و آوردن گشت موتوری و فضای امنیتی دانشگاه داشت حالمو بهم میزد و مهمتر از همه ممنوع شدن کشیدن سیگار حتی در فضای باز…
انگار هستی ام با دو پای لاغر و شکمی تورفته و موهای بلند و سیگار بهمنی بر لب پشت شیمی نشسته،آهنگهای نامجو را هجی میکند و زیر لب به خود میگوید راستی میدونی مارکس یا فروید! چی گفته، شنیدی آهنگ جدید شاهین نجفی رو، شنیدی چند نفر رو تعلیق زدن ، نشریه ی امروز رو خوندی ، راستی فردا تجمع ساعت چنده؟…
دلم برای هیچکدامتان تنگ نشود،برای هستی ام که در میان شما جاگذاشته ام بسی تنگ شده…
فطر کلمات…
مثل کشیدن سیگار
دور از انظار
من
من
و فقط من
فارغ از عمومیت افکار
به تو می اندیشم
و سکوتم را با همین چند من
افطار میکنم
اعتراف
برایم کاغذ و قلمی بیاورید
اعتراف می کنم
اعتراف می کنم که در دیار شما
در دیارِ وحشتی که دیگران را بود
به خود آزاری خو کرده ام
در من حتی عشقی هم شعله نمی کشد
من
در دیار شمایی که عشق را حساب میکردید و پس انداز
عالمانه عشق را کشتم
من خودم را میان نا ممکنِ نباید و باید،تزریق کرده ام
من نان،صلح و آزادی را با شما قسمت کرده بودم
سیگارم را با شما کشیدم
هیچ عشقی به ندانستن نداشتم
خانه ام در نداشت برای اسارتتان
و فردای هر روزم همان هزار سالِ نبودنم بود
من زجر میکشم ازین من گفتن ها
پس تا می توانید کاغذ و قلم بیاورید…
از کعبه تا سی یرا مایسترا
سر نخهایی از یک انقلاب درونی!
متولد ناکجا آبادم
نه در کودکی قدسی قاضی نور خواندم و نه در فراکودکیِ متمایل به نوجوانی صمد بهرنگی ورق زدم اما قضاوتهای عقل کل سوال های کودکیم را با جوهر قداست خط خطی کرده و ماهی سیاه کوچولوی من در تنک لب پریده، تنهایی را ورق میزد و محتاج بهترین رنگها بودم که از رنگارنگهای قصه ها سهم من فقط پنجره ای با شیشه های غبار آلود به سوی مدرسه ای بود که عالَمش محضر خدا بود و پایان 24 ساعت هایم آرزوی مسلسلی بود که خودم و تو را روی شیشه های خیابانی رنگ آمیزی کنم.
باران ترانه ای سرود اما هرگز بر بام خانه نیامد فرود که من سقفی نداشتم و کبریتهای دختر کبریت فروش همسایه معمّایی بود که هرگز سیگار روزهای کودکیم راروشن نکرد.
مادر زنجیر به دست و پاش لای در میماند و من سقط میشدم همیشه…
پدر متعصب به اعتصاب و همه ی ما بودیم که لحظه هامان پر بود از نکبت و التهاب
***
اولین بار که شریعتی را به اشتباه از کتابخانه ی مدرسه امانت گرفتم «آری این چنین بود برادر»ِ او شوق تغییری شد که شب را به یاد حج بودم و بی مهابا در جهت عقربه ها از همه دور میشدم.
ورود به فضای آکادمیک و روزهایی که هنوز نامی نیافته از یک سوسیالیست مسلمان دینش را برای همیشه امانت گرفت تا من هم امانتم را به مدرسه بازگرداندم.
غوطه ور شدم در هستی ام که سراسر آسمان من بوی تهوع گرفت و با دلهره ای همیشگی از سقوط،اکنون هایم با همه بیگانه شد و نگران از صدها سال تنهایی،مانیفست را پس از 150 سال ورق می زدم و همچنان هم تمام نمیشود…
حالا مطمئن ازینکه چرا از میان تمام عروسکها،مسلسل خاطره ی نهفته در ناخودآگاهم شد،حتی به یک گلوله که از گردنم آویزان باشد هم گاهی راضی میشوم
این سهم من و مایی شد که از میان شکنجه و امید دلهره مان ابدی باشد.
***
دقیقن همین حالا که این متن را تایپ میکنم چیزی بیش از یک ابزار نویسندگی نیستم