توجه شما را به دو خبرگزاری مهم سیاسی جلب می کنم: صدای آمریکا، صدای تلویزیون جمهوری اسلامی!
اگر به این دو شبکه دقت کنید اولین دروغی که توجه شما را جلب میکند در نام گذاری این شبکه ها نهفته است به این صورت که «صدای آمریکا» اخبار ایران را منتشر میکند و تلویزیون ایران اخبار مردم آمریکا را منتشر میکند. پس با کمی زیرکی می توانیم برای یافتن اخبار هر کدام از کشورها به تلویزیون دیگری مراجعه کنیم.
اما صبر کنید زیرا دستگاه ایدئولوژیک حکومتی از هیچ دروغی دریغ نمیکند و و شما با دروغ بزرگتری مواجه می شوید و آن تقلیل حرکتهای برابری طلبی مردم به یک حرکت دینی یا نژادی یا … است آن هم با تحلیلی به شدت ایدالیستی . همانطور که شاهد هستید در میزگردهای صدای آمریکا تمام مشکلات و موانع را در دیکتاتوری دینی می پندارند و خبری از صدای طبقه در خود مانده ی کارگر شنیده نمیشود و حتی اگر کسی در ایران دستگیر یا شکنجه میشود اگر بر خلاف منافع سرمایه داری باشد حتی نامش را هم نمیاورند و واین تازگی هم ندارد… و اما طرف دیگر قضه تلویزیون ایران است که سالهاست کوچکترین خبری که علیه نظام آمریکا باشد را منعکس میکند و حتی از کوچکترین تصادفهای رانندگی در آمریکا هم گزارش تهیه میکند و جالب اینجاست اخیرا آخبار مربوط به جنبش معروف به 99% را هم لحظه به لحظه منتشر میکند و این در نگاه اول شاید خوشحال کننده باشد اما بزرگترین دروغ را همینجا باید کشف کنید و آن این است شبکه ایران که پرچمدار مبارزه با سرمایه داری است ، خودش معرف کدام نظام است و از زبان کدام نظام سخن میگوید؟! جواب واضح است: جمهوری اسلامی! و اما باید ذکر شود که فارغ از اینکه مالکیت خصوصی برابزار تولید در اسلام مشروع دانسته شده، جمهوری اسلامی خودش مانند طالبان فرزند امپریالیسم جهانیست و البته وظیفه ی فرزندی اش را تا اینجا به درستی انجام داده است. از بسته شدن تدریجی سندیکاها و اتحادیه های کارگری و سرکوب بیسابقه ی فعالان کارگری در دوران خمینی اگر بگذریم ، امروز روی دیگر سکه جمهوری اسلامی را می بینیم که اصل 44 را به دست احمدی نژاد به وحشیانه ترین شکل ممکن به اجرا می رساند.
ولی جنگ نمایشی این دو کشور نه جنگ است و نه نمایش، بلکه یک دعوای خانوادگیست بر سر اینکه آمریکا این قدرت پوشالی فرزندش را نیز نشانه رفته و میخواهد پایگاهی در نزدیکی چین و روسیه داشته باشد و با این کار بتواند هم شمشیرش را زیر گلوی رقیبانش بگذارد و منطقه را کنترل کند و هم بازاری به وسعت 70 میلیون مصرف کننده پیدا کند که البته هیچ چیز برای بحرانهای سرمایه داری به اندازه ی جنگ و بازارِ تازه نفس مقدس نیست…
فاجعه بارترین دروغ تبلیغاتی اما وقتی خودش را نشان میدهد که از وقوع جنگی صلیبی خبر میدهند و با به پیش کشیدن مسئله آخرالزمان در پیِ این هستند که بحران اخیر جهانی را آخرین بحران سرمایه داری یا از زبان توّهم آمیز جمهوری اسلامی آخرین لحظه های عمرشان را نزدیک شدن به امام غایب و مدینه فاضله بدانند.
من، دریا ، سیگار و یک انتحار در تاریکی
اما نه قصه تمام نشده این آغاز خودکشی ست…
خودکشی میتواند این باشد که صبح که در واقع ظهرِ این و آن است، بعد
از چای و سیگار و حتی قبل از آن ، در همان اوایل چشم گشودن به جهان این پرسش
گریبانگیرم شود که «تکرار تا کجا؟» «چرا؟»
و این آغاز ماجراست و باید ساقی را پیدا کرد و با مقداری عرق و یک
پَک(معادل دو سه نخ ) ماریجوانا سراغ دریا را گرفت و زندگی و مرگ را یکجا به امواج سپرد تا فراموشی
تمامِ هستی ام را خیس کند.
اما خودکشی، صبحِ بی هم آغوشی در میزند ولی با جیب خالی حتی ساقی
نگاهی هم نمیکند و به این نتیجه میرسم که با توسل به صادقانه ترین کلمات با یکی از
دختران دریا تن به تن شوم و می شوم و ساعتی روی ماسه ها می خوابیم و این ترانه را
زمزمه میکنم:
((ما رو ساحل- بقیه پشت میز)) و (( بین ما همه وکیل و دکترن – نمیدونن
چیه توی جزیره گم شدن)) و همینطور میخوانم و…
نه نه نه خوابم نمیبرد و او
بیگانه تر از من، شب را به تخت پدری برمیگردد.
با خودم میگویم شاید حق با من است و در این روزگار کسی که بیمار
نباشد بیمار است و ناگاه «صبح بی حوصلگی» رودخانه را گز میکنم و مار را
می بینم و در پی اش به یاد واژه ی مادر می افتم که به زبان محلی میشود
«مار» و به خود میگویم شاید بیمارم ولی خودم میدانم که کار از اینها
گذشته زیرا نه مادر دارم نه پدر و نه خواهر و برادری و تمام بهمن های روزانه ام هم
سر در شنهای ساحل خفه شدند و دیگر چیزی به خفگی نمانده بر این کلملت و بر
«ما» که تنها کلمه ایست که نوشته شده اما هرگز خوانده نمیشود و من محبوس
این وحشت منحوس میشوم…
از کوچکی میشناختمش.غالبا آرام، سر به زیر و قابل ترحّم بود. کار خودش را انجام می داد و از
آدم توقع خاصی نداشت. با اینکه خاطره ی دقیقی از اوایل آشناییمان ندارم ولی یادم
است که که از بازی با او لذت می بردم و لذتش هم آمیخته به خودشیفتگی و غرور و
کنجکاوی بود طوریکه انگار هیچکس جز خودمان اهمیت نداشت. با این همه، چند سالی شد
که ندیدمش و اگر هم می دیدمش، کمی با هم بودیم و بعد از اداهای رسمی از هم جدا می شدیم.هیچ
کس از نزدیکی ما خوشحال نبود.تا میخواستیم کمی با هم باشیم با نگاه ها و فریادهای
پدر و مادرم هر دو در لاک خود فرو میرفتیم.من مشغول روزمره ترین کارهای بچه گانه
مانند دوچرخه سواری و بازی های کوچه شدم و فرصتی برای دیده شدن به او ندادم و با
اینکه آن سالها خیلی به هم نزدیک بودیم اما هیچ خاطره ی مشترکی از او ندارم.
بعد ازچند سال دوری وقتی دیدمش دیگر نشناختمش.انگار کسی دیگر را می دیدم.اصلا باورم نمیشد که
آنقدر بزرگ شده.چند باری همصحبت شدیم و یاد گذشته ها کردیم.رابطه مان رفته رفته
صمیمی تر میشد و او هر روز قد و هیکلش را بیشتر نمایش میداد تا نشان دهد که برای
خودش مردی شده .شایدم میخواست دل مرا بدست آورد،نمیدانم.
دیگر شب و روزمان یکی شده بود و مثل گذشته های دور در کنار هم بودیم.اکثر اوقات با اینکه با
هم می خوابیدیم،زودتر بیدار میشد. یک عقده ای در دلش بود و هر روز با من درد دل
میکرد. گاهی نیمه های شب از خیسی اشکهاش بیدار میشدم و می دیدم که گریه کرده اما
به رویش نمی آوردم و دوباره باهم می خوابیدیم.آنقدر صمیمی شده بودیم که حتی با هم
حمام می رفتیم و آنجا بین حرارت آغوش دستهام با آن هیکل بادکرده اش به شدت اشک
میریخت.
در خیابان و یا وقتی برای لحظه ای آرامش و خلاصی به ساحل می رفتیم با دیدن زیبایی زنی،قد
وهیکلش را با تمام وقار عرضه میکرد طوری که انگار تازه از دوپینگ برگشته و من چیزی
نمیگفتم و به ناکامی اش گاهی اشک می ریختم.
گاهی هنگام خواب سرش را نزدیک سرم میکرد و گلایه داشت که حق دوستی را بر او ادا نکردم و
اصلا به دغدغه هایش اهمیت نمیدهم و گاهی به التماس و زاری میخواست که برایش همدمی پیدا کنم و من کاری جز نوازش و
دلداری بلد نبودم. بنظرم او شرایط را اصلا درک نمیکرد و هنوز در صداقت کودکانه اش
سیر میکرد. اصلا چطور ممکن است بعد از این همه دوری از جمعیت و مردم کسی بتواند
دیگران را درک کند؟ گاهی به سرم میزد که تنهایش بگذارم و بروم دنبال کار و یه لقمه
نان و یا حتی بحثهای وبا گرفته ی انجمنهای ادبی. اما او به شدت به من وابسته بود
البته کتمان نمیکنم که من هم به او وابسته بودم و آن لحظه هایی که از شدت تمنا و
عصب زدگی رگهای بدنش بالا می آمد و سرش پُر خون میشد، دیگر اختیار را از من میگرفت
و مرا در وضعیت بحرانزده ای قرار میداد که برای دلداری اش تمام ساحل و خیابانها و
پاتوق دخترها را پیاده گاز میگرفتم!
تقصیر من نبود،یا خودش خود را مخفی کرده بود یا دیگران تابویش ساختند بالاخره هر طوری که
بود تقصیر من نبود ولی همیشه سرکوفتش را من میخوردم و از من میخواست تا آغوش امنی
را برایش پیدا کنم .گاهی با کوچکترین نوازشی اشک میریخت اما وقتی می فهمید حواسم
جای دیگری است غرورش به او اجازه نمیداد تا با ترحم تصنعی ام اشک بریزد.
آنقدر رفتار بچه گانه داشت که حتی پیش آشنایانی که هیچ سنخیتی با او نداشتند قد و قواره
نشان میداد و مثل خروس خودنمایی میکرد که البته با دخالتِ به موقع من و خروج به
موقع از موقعیت، قضیه به خیر میگذشت.
با اینکه خودش اهل فک زدن نبود اما خوراک پچ پچ مجالس بود و همه در گوش هم درباره اش حرف
میزدند اما کسی جرات نداشت با صدای بلند و در جمعیت و جلسه ای سنگین، از او حرف
بزند چون اغلب او را ناقض قانون و طغیانگر میدانستند.
روزهای زیادی از زندگیمان میگذرد و او همچنان مانند همیشه است. البته این اواخر کمی دم
دمی مزاج شده و حس میکنم به حالت جنون رسیده.کاری از دستم بر نمی آید و او هم
انگار کمی ناامید شده اما هنوز هم گاهی زودتر از من بیدار می شود و با تمام بی
حوصله گی ام ، مرا در کوچه ها میگرداند تا شاید کسی نگاهمان کند…
واژه «خودشیفتگی»در ابتدا برای آنان بکار برده شد که با نوازش بدن خود به ارضا میرسند و خود را به شکل مصداق امیال میبینند.اما خودشیفتگی بعدها به عنوان مکملی شهوی در خودمداری غریزه ی صیانت نفس تلقی شد که در هر موجود زنده ای به اندازه ای وجود دارد.
فروید، روانگسیختگی،زوال عقل زودرس و خودشیفتگی را در زمره ی هذیانزدگی قرار میدهد البته فرد هزیان زده ممکن است دچار زوال عقل زود رس نباشد و البته زوال عقل زودرس بحثی جداست که در زمره ی روانکاوی یونگ قرار میگیرد.
هذیانزده دو ویژگی دارد: 1-خودبزرگبینی2- بی علاقگی به محیط و اطرافیان
که البته با توجه به اینکه هذیانزدگان نسبت به محیط بی علاقه اند، روانکاوی شدنشان اکثرا بی ثمر خواهد بود اما تحلیل روانکاوان نشان میدهد آنها بر خلاف تصور ما ، نیروگذاری و روابط شهوی را خاتمه ندادند و فقط ابژه ها را تغییر دادند و ابژه ها(یا مصداقا) درونی شده اند و چون رابطه با اشیا و اشخاص بیرون قطع شده است در اینجا آن خصلت خودبزرگ بینی آنها کمک میکند تا نیروی شهوی به «خود» معطوف شده و «خودشیفتگی» ازینجا ناشی میشود.
مطلبی موازی با این بحث،مطلبی است که فروید از ساندرو فرانچزی گرفته و آن بدین گونه است: فرد مبتلا به ناراحتی و درد عضوی نسبت به اطراف و جلوه های بیرونی بی علاقه میشود.علائق شهوی اش نسبت به مصداق امیال قطع میشود و تا زمان بهبودی عشق نمیورزد و نیروگذاری شهوی اش را به «خودِ» خویشتن معطوف میکند. خودبیمارانگار نیز در این ردیف قرار دارد، در ردیف دردهای عضوی است که در زمره ی ضعف اعصاب و اضطراب قرار دارد و علت خودبیمارانگاری اکثرا این است که این اشخاص تمام نیروها را به مصداق امیال وارد کرده و پیوسته در این اضطراب درونی اند که چیزی کم نگذارند و در اثر ضعف اعصاب که یک نوع روانرنجوری توام با خستگی مفرط بدنی و سر درد شدید است نیروگذاری به «خود»کاهش می یابد و فرد همواره در اضطراب یافتن یک بیماری در خود است.
باید توجه داشت که دستگاه ذهن در درجه نخست برای فائق آمدن بر هیجاناتی طراحی شده است که در صورت فقدان ذهن رنج آور بودند.
نیروگذاری روانی دارای محدوده ی بینهایت نیرو نیست و حاوی نیروی محدودی است که البته این محدوده ناشناخته است و قابل اندازه گیری و مقایسه با دیگران نیست(البته تا امروز)
اما در هر شخص می توان گفت مقداری نیروی روانی و یا نیروی غریزه ی شهوی، آگاهانه و یا از طریق فرایندهای انتقال*، والایش** و …در حرکت وسکون است.
طی تحقیقات به عمل آمده کارکردهای روانی بدن طوری است که جمع شدن نیروها در «خود» سبب بیماری میشود.ضرورت نیروگذاری روانی به مصداق امیال وقتی ایجاد میشود که «خود» بیش از حد معینی از نیروی شهوی را در نیروگذاری روانی استفاده کرده باشد.لذا خودمداری شدید اقدامی است برای مصونیت از بیماری. لیکن وقت آن رسیده که ازین نیروگذاری ها به مصداق امیال وارد کند پس به عنوان آخرین چاره باید عاشق شویم تا از بیماری در امان باشیم و اگر به دلیل سرخوردگی نتوانیم عاشق شویم آنگاه حتما بیمار خواهیم شد.
در بیماران هذیانزده، خود بزرگبینی امکان پرداختن درونی به نیروی شهویِ بازگشته به «خود» را فراهم میکند و بدینگونه است که خودشیفتگی به معنای نزدیک به خودارضایی(یا جنسی یا فقط بصورت روانی در پارانویا) پدید می آید.
ضعف «خود» که علت آن عدم برخورداری شخصی از نیروی شهوی است سرچشمه ی عاشق شدگی است.
*انتقال:یکی پنداشتن شخصیتی که بیمار در محیط بلافصل خود میشناسد با شخص دیگری که در گذشته میشناخت و برایش مهم بود.انتقال فذایندی است که هم در ذهن بیمار میتواند رخ دهد و هم در ذهن روانکاو.
**والایش:یک مکانیسم دفاعی بدن است که در آن،فرد به سبب ناکام ماندن در تحقق اهدافی که ضمیر آگاه آنها ناپذیرفتنی است،ناخودآگاهانه همان اهداف را به شکلی متفاوت اما پذیرفتنی محقق میکند.
به بهانه جمله ای از مارکس
برا ی هر درد و رنج روانی یک درمان وجود دارد و آن هم درد و رنج جسمانیست…(کارل مارکس)
1- در طول زندگیم هرگاه دچار امراض جسمانی می شدم تنها آرزویم سلامتی بود و این شاید امری بود طبیعی، و جالب اینکه هنگامه هایی که دچار افسردگی می شدم هیچ چیز مرا به سمت زنده بودن نمی کشاند جز یک بیماری جسمانی حتی یک سرماخوردگی…
2- در جامعه ای که مبتلا به بیماری های ماخولیایی،ماتم و زاری و مانیا و…است و اکثریت افراد آن مبتلا به شیزوفرنی در حد ضعیف باشند،تنها یک نیروی وحشی میتواند این جامعه را ازین امراض برهاند و آن هم پول با لباس دلار است. در حقیقت در شرایط کنونی،وحشی ترین سرمایه داری که همین سرمایه داری ارتجاعی است تنها با هجوم سرمایه داری امپریالیستیِ کنونی از شکل ارتجاعی اش به شکلی مدرن در می آید که هم دین در کنج خانه نفس بکشد و هم پول در بازار حرف اول وآخر را بزند.
3- در هر صورت طبق این گذار،رنج روانیِ گذشته ی انسان ظاهرن تمام میشود و شکلی جسمانی به خود می گیرد به عبارتی آن دسته از رنجهای توده که افیون خدایان تسکینش میداد در جهت بازتولید بارزتر شده و توده هایی که تا دیروز از بیماری روانی رنج می بردند به روانرنجوری هایی دچار میشوند که مستقیم و بی هیچ حاشیه ای به طبقه شان مربوط میشود.ناگفته نماند این خودش گذار به نوعی روانرنجوری های مخصوص دوران مدرن و خدامردگی است.
***
نمیدانم جمله ی مارکس را کِی و کجا خواندم اما در طول چند سال اخیر هرگاه در موقعیت اول قرار میگرفتم یا به وضعیت دوم فکر می کردم ناگهان جمله ی مارکس در ذهنم تصدیق می شد.
دلتنگی…
در ابتدا نبود.شاید هم بود اما در هستی ام جایی نداشت. انگار جایی نشسته بود تا وقت ملاقات برسد و دستش را بگیرم
انگار چندین سال از دوریم و نه بودنم می نالید و می نالیدم…
خب ، برای هر کسی ممکن است،البته اگر از کعبه تا سی یرا مایسترا را پیاده رود…من هم رفتم- «رفتنی که در دود سیگاریست که می کشم»(1)-در میانه ی راه برای رفع عطش بهمنی را کشیدم و او وارد شد.از من و او و ملاقات که بگذریم،به ما دروغ گفتند که بهمن 57 کوتاه است.بهمن 57 فقط برای آنهایی که سبیل داشتند یا باکره گی را صیغه شدند شاید کوتاه بود اما برای ما…
وقتی جایی زندگی کنی که در واقع تو زندگی نکنی و زندگی تو را بکند، وقتی برای لاغر شدن کافیست که رژیم تو را بگیرد، وقتی رفیقت در بند خودکشی شود و وقتی آغا وقت کارتون را از بینوایان میگیرد، وقتی نفس که میزنی طعم غیاب میگیری و وقتی … باید حق بدهی به ترشح شعر(کلمات) زیر برای کسی که با من و در من هست ولی کمی دور از من زیر درخت سکوت و انتظار…
«رفیق…!
نان بهای خون پدر شده
گرسنگی دندان گرد کرده
رفیق…!
سرها بین دو شانه تبعید شده!
و اما پاییز
پاییز با آن صدای خش خشِ خشن اش
زمستان نیامده،آغا را از حضورمان سرد میکند
اما باور کن ما از تولید سهمی داریم
ما طنابی میبافیم
که فقط سهم ماست
و قدرت، نیرویی جوان می طلبد،
حالا فهمیدی چرا نامت را نیاوردم
رفیق جوان!»(2)
1-تکه ای از شعر جواد سیفی-رفتن در دود سیگاریست که میکشم
2- شعری که بعد از یک روز کار جانفرسا از اعماق مغز و قلبم بیرون زد…
اگر انسان برای چرا؟ ی زندگانی خود پاسخی داشته باشد کم و بیش با هر چگونه ای میسازد.(1)
تاریخ فلسفه، تاریخ چگونگی پرداخت آدمی به چگونگی زیستن در جامعه و زندگی در کل است و اگر جایی از الاهیون و اخلاقیون صحبت از رسیدن به کمال می شود و دنیایی دیگر وعده داده میشود باز هم ریشه در تضاد های موجود در جامعه دارد که نفس پرداخت هایی اینگونه به تلاش برای یافتن پاسخ برای (چگونگی؟) بر می گردد.
از سقراط گرفته تا هابرماس همواره به ناهمخوانی های جاری در اندیشه و همچنین تضاد های موجود در روابط اجتماعی و اقتصادیِ جامعه که در آزادی و برابری نسبی یا مطلق یک فرد تأثیر داشته،صحبت شده و در این تاریخ پر فراز و نشیب هر کس به گونه ای درمان بیماری اش -در اینجا نا امیدی- را با پناه بردن به یکی از مکاتب فوق یافته و در نتیجه هدفی برای شخص خود-چه به معنای خودخواهانه اش،چه دیگر خواهانه و چه به معنای اگزیستانیسیالیستی اش _ساخته است.
اگر بسنده کردن به این جمله که((بدون نا امیدی از زیستن عشق به زندگی وجود ندارد))(2) موجب تسکین این درد ندانستن شود آیا عشق به زندگی زاده ی ترس از ابدی نبودن و یا در کل ترس و واکنش به عدم است؟ و اگر هست آیا این آگاهی مشکل گشاست؟ و از طرفی فلسفه ی اگزیستانسیالیسم از دیدگاه ژان پل سارتر فلسفه ی هستی و نیستی ست نه فلسفه ی امیدواری و نا امیدی(که زاده ی کافه های فرانسه و دید سطحی به فلسفه ی فوق است).و با توجه به بینش مارکس در رابطه با گرایش به سمت «پیش به سوی تغییر آگاهانه» که امیدی روز افزون به جامعه ی بشری داد و پیوند بین آگاهی و لذت را تقویت کرد اما باز هم به مقوله ی چگونگی پرداخته و سوال اینجاست که اگر روزی لذت مبارزه برای آزادی و برابری در انسان(شخص)مُرد آنگاه چرا باید زیست؟ حال آنکه پاسخ به چرای زندگی پاسخی واحد برای تمامی انسانها نیست و هیچ یک از بازیگران صحنه ی زندگی از بودنشان چرای مشابهی ندارند.
سرنخ های موجود در چند بند فوق خود گویای منظور نویسنده است و اینجا مجال پرداخت به همه ی فلسفه و تاریخ پر تلاطم فلسفه نیست و سوال مهم من این است که چرا به (چرا؟)ی زندگی کمتر پرداخت شده…
1-نیچه،غروب بت ها
2-کامو،پشت و رو
برخی مشکلات زنان ایران و راه برون رفت از آن
شرایط اقتصادی کشور بخصوص بعد از تحریم هایی که علیه ما اجرا شد، در چند سال اخیر لشکر بیکاران را هرچه بیشتر تقویت کرده بصورتی که اگر در گذشته دغدغه بر سر تشکیل اتحادیه کارگران بود امروزه بیشتر مربوط به بیکاران می شود که نقش یک روح در دو بدن را دارند و این ارتش ذخیره، طبقه ی بزرگی از زنان و مردان را در بر دارد که در طی رقابت برای به فروش رساندن نیروی کار، خود به خود حقوق آینده ی خود را کمتر و محدود تر می سازند و از طرفی سنت دیرینه و همچنین بخش نامه های دولتی اولویت را به اشتغال مردان داده اند و از میان آنان اولویت را به مرد جوان متأهل می دهند که همگی مروّج خانه نشین ساختن زنان و به انتظار نشستن برای مردی می شود که دارای شغل کاذب است و در نتیجه ی ازدواج دارای شغل می شود که در کل سیستم اقتصادی و ایدئولوژی مدافع این سیستم راه را برای تغییر وضعیت زنان بیش از پیش مسدود کرده و ضرورت تغییر نگرش در توده ی مردم و آگاهی بخشی به این قشر از جامعه را بر ما پر واضح می سازد.
قوانینی مانند حق حضانت و همچنین نفقه و مهریه – که هرگز به زن داده نمی شود-پیش فرض های خوبی برای آن دسته از مردانیست که خود را مستحق دریافت اینگونه امتیازات می دانند و آن روی سکّه قانون وراثت است و سنت حمایت مالی از پسر است که سالیان دراز سرمایه ی بزرگی را از زنان سلب کرده و این نبود سرمایه در دست زنان آنها را از خود اشتغالی و کسب درآمد مستقل محروم ساخته که از آن می توان به عنوان سنگ بنای بزرگی در جهت محرومیت تاریخی زنان نسبت به مردان یاد کرد.
عقیده رایج بسیاری از مردان مبنی بر عدم حضور فعال زنان در خارج از محیط خانه سبب شده شغل های کاذبی مانند گلسازی و درست کردن شمع و جعبه و .. از سوی موسسات تبلیغاتی به زنان پیشنهاد شود. کارهایی که از هیچ قانون کاری تبعیت نمی کنند. این افراد محیط کار را به خانه می برند بدون اینکه کارفرما به آنان نظارتِ آشکارِ فیزیکی داشته باشد. آنها از هزینه های بیمه، مالیات، فضای کار و … که همگی بر دوش کارفرماست، می گذرند و سود بیشتری را برای کارفرما ایجاد می کنند و فاجعه آنجاست که ارگانهای دولتی با افتخار از افتتاح طرح هایی یاد می کنند که در آن تعدادی از دختران بهزیستی و زنان سرپرست خانوار را در مکانی (کارگاه های کوچک و یا خانه) دور هم جمع می کنند و از آنجایی که این طرح ها – که الهام گرفته از اصل 44 قانون اساسی است- بصورت طرح های حمایت از بخش خصوصی برای بکار گماشتن زنان سرپرست خانوار و نیازمند می باشد و با مشکل مضاعف دیگری که همانا عدم نظارت دولت است همراه می شود، در جهت منافع کارفرما و سرمایه دار عمل می کند و حقوقی که این دسته از زنان دریافت می کنند مساوی و یا پایین تر از حقوق تعیین شده در قانون کار است در صورتی که آنها مدت زمان بیشتری را مشغول کارند و کالا و سود بیشتری را هم تولید می کنند. با این همه ناگفته نماند فقط 20.5 در صدِ زنان سرپرست خانوار شاغلند و 95 در صد از زنان این گروه که بیکارند فاقد سلامت روانی اند.(1)
نگاه تبعیض آمیز و در پی آن اختلالات روانی ای که خیل عظیمی از دختران و زنانِ این سرزمین را قربانی خود کرده دسته ی دیگری از دختران را به دسته بندی های جامعه شناسانه اضافه کرده و آن دختران فراریست. این قشر از جامعه از طرفی مورد تبعیض جنسیتی که ناشی از عرف و سنت و گرایشات ایدئولوژیک است قرار دارند و از طرف دیگر بلند پایه ترین مددکاران دولتی آنان را بزهکار می نامند – که اگر باشند هم سزاوار سرزنش از بانیان امر نمی باشند- و در صورت کشف توسط این سازمان ها ی دولتی یا پس از مدتی پند و اندرز و اجبار به سرای پدری بر گردانده می شوند و یا در صورت عدم امکان در طرح های حمایتی!!! سود کلانی را به جیب بخش خصوصی سرازیر می کنند که هم طبقه سرمایه دار راضی باشد و هم دولت پدر سالار.
با توجه به شرایط ذکر شده و مشکلاتی که در حوزه ی زنان ذهن را مشغولِ پرداختن به آن کرده در نهایت جملاتی از الکساندرا کولنتای را یاد آور می شوم که بی ربط به ماجرا نیست:
(( هر اندازه صفوف مبارزینِ آگاه وسیع تر باشد به همان اندازه امکان پیروزی بیشتر خواهد بود. زنی که از طلوع آفتاب تا غروب در آشپز خانه کار می کند، زنی که نه حقوق اجتماعی دارد و نه حقوقی در دولت و جامعه دارد ،چه میزان آگاهی طبقاتی می تواند کسب کند،در حقیقت در چنین وضعیتی زن نمی تواند قادر باشد که از خود «عقیده و نظر» داشته باشد چرا که کلیه ی امور او تحت فرمان و اراده ی پدر و یا همسر وی می باشد))<2>
شرایط اجتماعی و اقتصادی زیر بنای کشیده شدن وضعیت به این نقطه بوده و هم خودِ این شرایط اقتصادی که نقش تقویت کننده ی این وضع را دارد بیش از آنکه ذهن را مشغول به مسائل اشتغال و کارگری و پرداخت هایی از این منظر به مسئله زنان کند در وضعیت کنونی در نقش عقاید و نگرش هایی که به این وضع دامن می زند و بیشتر نمود قدرتش را در طبقه ی متوسط معطوف می کند را برای ما آشکار می سازد چنانچه صدای اعتراضِ دختران و زنان این طبقه بیش از همه در جنبش کنونی شنیده می شود والبته آن ها هم مانند دخترانی که روانه ی بهزیستی شدند از تبعیضات در حوزه ی اشتغال و استقلال بی بهره نبودند. شاید بهترین راه برای زنان طبقه ی کارگر در جهت برون رفت از وضعیت کنونی اتّحاد صوری با طبقه ی متوسّط با حفظ استقلال و شکّاکیت به آنان باشد تا زمانی که طبقه ی متوسط با توجّه به قدرت چانه زنی اش اکثریت حقوق سیاسی را بدست آورد و یا بتوانند با به ثمر رسیدن شعار های نوید بخشِ فضای باز سیاسی ،حقوق خود را با ادلّه ی قوی تر و با صدای محکم تر بخواهند.
1.پژوهشی از مریم امینی یخدانی – روزنامه تهران امروز
2.الکساندرا کولنتای – فعال سوسیال دموکرات قبل از 1917 و وزیر رفاه اجتماعی اولین حکومت بلشویک ها
تقدیم به شهدای راه آزادی و برابری
راز مرگ رازقی…
ای کاش همیشه وحتی اکنون خاطر همه مان باشدکه مرگ کسی پایان دنیای اوست و ای کاش قدرت،شمشیر مان را آنقدر برّان نسازد تا رشته ی جان کسی را ببریم.
ای کاش حرص چکمه هایش را در می آورد و صعود را تجربه می کرد تا اینکهکلاه خودی بر سر هر چه سنگین تر بر جسمی فرود آمده، او را به خاک بسپرد.
ای کاش برای هر نهالی سهمی قائل باشیم تا حتی اگر تمامی خیابان را سنگفرشی به الفت گورستان کردیم،اندک مکانی را برای نهالی هرچند تبر خورده پاس بداریم.
و اکنون اندک زمان وشاید مدت مدیدیست خیابانی را که بیشتر شبیه بیابان شده را مه گرفته و روشنایی در پستوی خانه ها پنهان شده و تیغ و تبر از غلاف ،هراسان بسوی نهالی که در حصار به کمال رسیده گریزان است.
مدتی است فرشته ی مرگ را فقط و فقط نشانی گلخانه ی ما آموخته اند.
آری مرگ فرشته ایست برای پایان بخشیدن به جان یک رفیق ،یک بشر،بشریت!!!
اما چه غم ؟!!
ما فقط حلقه ای از زنجیر بودنمان را از دست داده ایم
ما هنوز مانده ایم و جای خالی حلقه ی گمشده را کلمات پر کرده اند تا مسکنی باشد برای ماندنمان.
ما هنوز هستیم و هنوز هم کسانی ندانسته اند تفاوت عالم و جانی را!
اما اگر شخصیت بخشندگان به پول،ریاکارانه گلوله را خرج ما کرده اند پس جای امیدی مانده زیرا با آنکه گلوله بکارتمان را دریده اما لااقل کلکسیون فاحشه های مغزی نبوده ایم.
باز هم میتوان گفت حتی اگر جانیان بخت برگشته افیون را به گرانترین قیمت به توده میفروشند و فاصله را مقدس میشمارند غمین نباشیم زیرا در آن سوی فاصله ها سقوط در انتظار آنهاست.
من هنوز(در زیر باران چرکین زندگی و در چنگ طوفان ستمکار آن، به افق خاکستری چشم دوخته ام؛ قلبم از بسی بیمها و امید ها میتپد، آتش آرزویی در وجودم زبانه میکشد)1
1-شکنجه وامید_احسان طبری