دود…
می خندی
هوای دودی ات را فوت می کنی سمتم
چشمانم را می بندم
قرص می خورم
شراب
و حتی سکس را می خورم
نه! هیچکدام طعم دود ندارد
سکوتم را قورت می دهم
اینجا هوا ندارد…
می خندی
هوای دودی ات را فوت می کنی سمتم
چشمانم را می بندم
قرص می خورم
شراب
و حتی سکس را می خورم
نه! هیچکدام طعم دود ندارد
سکوتم را قورت می دهم
اینجا هوا ندارد…
مرگ گوشه نشین اتاقم است
با نگاهی ملتمسانه
و دستی سپید
گلهای قالی را نقش میزند
و شکل خالی ام جا می ماند
تردید می کنم
و در معلقِ آسمانِ اتاقم منزوی می شوم
آه آری فقط مرگ نگاهم می کند
و شما تیتر اول روزنامه ها را
که مردی تمام سهمش را شلیک می کند
مثل کشیدن سیگار
دور از انظار
من
من
و فقط من
فارغ از عمومیت افکار
به تو می اندیشم
و سکوتم را با همین چند من
افطار میکنم
برایم کاغذ و قلمی بیاورید
اعتراف می کنم
اعتراف می کنم که در دیار شما
در دیارِ وحشتی که دیگران را بود
به خود آزاری خو کرده ام
در من حتی عشقی هم شعله نمی کشد
من
در دیار شمایی که عشق را حساب میکردید و پس انداز
عالمانه عشق را کشتم
من خودم را میان نا ممکنِ نباید و باید،تزریق کرده ام
من نان،صلح و آزادی را با شما قسمت کرده بودم
سیگارم را با شما کشیدم
هیچ عشقی به ندانستن نداشتم
خانه ام در نداشت برای اسارتتان
و فردای هر روزم همان هزار سالِ نبودنم بود
من زجر میکشم ازین من گفتن ها
پس تا می توانید کاغذ و قلم بیاورید…
وقتی سکوت حنجره پاره می کند
وقتی کرمی مغزم را طواف می کند
همان لحظه که آخرین مسیر دودی سفید از ریه به آسمان میرود
نفس هایم بوی مرگ و غیاب می گیرد
بوی گندمزارهای آفت زده،
بوی خونی که راه چشم را گم کرده، می گیرد
و حتی کورسو های دوردست
به چشمم تهوع می آورد
کاش با دستی روی چشمانم به پیشانیم بوسه زنی…
ازین جا تا رنجهایم
راهی کمتر از فاصله ی نبض ها شاید
که مردی سر به دار نشئه شده
زنی در خماریِ سنگسار شاید
و نطفه با تیغ تزویر ختنه.
ازین جا تا کمتر از فاصله ی نبض هایم
پنجره رو به کشتارگاه ابدیت باز است
قلاده در گردن هر که نیست هست
معبد شهر آرامگاه روسپیان سر سپرده ست
و حفره های آفرینش لبریز از فراموشی.
ازینجا تا کمتر از هیچ جای دیگر
نفسی گر ماند، در اندیشه ی فرداست
بغضی گر هست، در تمنای اشک شوق…
در اين زمانه
که خيابان ها مهمان نا خوانده دارد
پسري ترازو به دست شده ام
به خيالشان سياهي چادر و سپيدي ريش را وزن يست
اکنون گلوله هاي به تن رفته را از کفر پر کردم…
شايد روزي با خشاب هاي خالي به استقبالمان آمدند
به هزاره های گذشته و نیامده قسم
کودکان تبعیض رد خون را به آغوش کشیده اند
گویی چنگ زدگانی اند به ریسمان رستگاری
و تاریخ، رنج زایش دوباره ی مادران انتقام را به رخ کشیده
نوزادان بهتر که سر برون نیاورده،بند نافشان را چنگ زنند
…
ای کاش دائم الخمر بود مادرم
که جای فتنه ی مرگ، مستی از پستانش می مکیدم
تا به رحمِ همسایه هدیه می دادمش
شاید رستگاری معنایی تازه می یافت
بریدن بند ناف!
آنگاه که دیدمت میان نقش گچبریهای سقف
وقت خواب بود و جسمم موازی با افق
و تو توهمی شده بودی ،ترحمی برای بودنم
و مخدرگونه وسوسه کرده بودی زیستنم را
چه آسان کشیدمت
کشیدمت
کشیده بودمت که دمت دودمانم را به باد داد و
باد دودت را به عرش برده بر سقف نشانده بود
و چه آسان بود
و چه شد که جاذبه هم کاره ای نبود که اندازدت بر سینه ام
همچنان در برزخ زمین و توهمت پرسه میزدم که باران باریدن گرفت و نقش تو
اشکریزان شست وشویی داد مغز وجودم را که هیچ پیغمبری نداده بود تا بحال مغز بشریت را
و دستانم را بر چشم بردم
که بوی دستان نقشت را که نه، بوی خودت را داشت
فردایش دستانمان در دست هم، قدمهامان خاکی شده بود از جنس زمین،از خاک زمین
و درد مشترک در دست دیگرمان در انتظاردستانی دیگر
تا خلأیی نماند برای توهم…