خلاصه ای از یادداشت هایی در فروردین 88، حال داشتین بخونین
این روزا نمیدونم چم شده،گاهی وقتا خسته از کتابم نه اینکه کتابای زیادی خونده باشم
برا اینکه یک کتاب رو شاید زیاد جدی میگیرم،واقعا خسته میشم،کم کم حالم از فلسفه و سیاست بهم میخوره مخصوصا سیاست،دوست دارم به هرچی برنامه و دین و فلسفه و… داد بزنم و فحش بدم
احساس میکنم زنجیرم کردن،اونا راحتم نمیکنم اونا هستن که نمی زارن یه کم به زندگیمون برسیم،زندگی!هه هه چه حرف بیهوده ای.
***
نمیدونم بعضی ها چقدر راحت چیز مینویسن با خودم میگم اگه قراره بمیرم بهترین کار اینه که یه چیزایی رو بنویسم مثلأ اینکه مدتی میشه نمیدونم برا چی به دنیا اومدم(اومدیم) اگه مامانم به بابام جواب رد میداد! من الان کجا بودم یا اصلا بودم یا نه؟!؟
اگه بمیرم چی میشه؟همش یه وجب خاک،همین؟
البته بعضی ها!!!میگن وقتی آدم میمیره 21 گرم ازش کم میشه یعنی روح!!! ولی من که با این مزخرفات حال نمی کنم واحتمال میدم اون یه نفر 21 گرم شاشیده باشه به دنیا و رفته.(البته نا گفته نماند اون 21 گرم،اگه باشه انرژيه نه چيز ديگه)
هی زندگی،
همش میگن باید بجنگیم تا به آرمانهامون برسیم، حالا اومدیم و رسیدیم،که چی؟صد سال هم اگه با لذت تمام زندگی کنیم آخرش هم همون میشه که گفتم.
منی که می بینم ،حس می کنم ،فکر می کنم، اصلا خدام،یه دفعه نابود میشم و…
البته ناگفته نماند رفتن تو جنگلا و مثل کمون اولیه زندگی کردن خیلی حال میده،خیلی حال میده فریاد بزنی گور بابای تمدن ولی آخرش که چی،همش که جوون (دل) نیستی،همش که نیستی ، اَه بازم رسیدم به همون حرف همیشگی ،دیگه حالم داره بهم میخوره.بعضیا میگن این حرفام واسه اینه که یه رفیق جون جونی ندارم یا بعضیا میگن بی خیال بیا خوش بگذرونیم، پدر و ماد هم که معمولأ میگن پسر! زندگی کن سعی کن آدم متشخصی بشی، این حرفا بجز اینکه مثل میخ شاه رشته ی اعصابمو سوراخ کنه کار دیگه ای نمیکنه. داشتم فکر میکردم اگه که هیچکی منو هیچی حساب نمیکرد چقدر حال میداد، رگ دستم رو میزدم و خلاص ، مثل همه ی حیوونایی که می میرن و هیچکی به تخمش نیست یا مثل حیوونایی که تو قبرستون پاپیونشون کردن .می مُردم و رنج چند سالی که نیومده رو پیش خرید میکردم اما مگه شک میزاره که ما کارمونو کنیم،مگه وسوسه ی زندگی کردن میزاره. میدونم فردا هم زنده ام با یه عالمه چشم دور و ورم که منتظر سلامی دوباره اند.
***
دیروز داشتم وبلاگا رو میگشتم یکی از دپرس شدنش نوشت و میخواست یه راه راحت برا خودکشی بهش پیشنهاد کنم، نوشته بود از خواب پا شد و دیگه نتونست بخنده انگار همه ی مصائب چند ساله ی خودش رو پیش چشماش می بینه.
یادمه با فربد که بودم شبا می زدیم بیرون از خوابگاه، تو دانشگاه قدم میزدیم از غصه ها و آرزوها می گفتیم و فقط با خودمون شاد بودیم البته آگاهانه آخرش تخیلی بودن خوشی هامون رو بهم تذکر میدادیم یادمه بهش می گفتم چه خوب میشه با هم زندگی کنیم و یه فرزند خونده بگیریم،بریم تو جنگلا یه چند تا حیوون نگهداری کنیم و…امّا فردا دوباره تکرار دیروزمون بود. یه شب بهش گفتم بیا ساک هامون رو پُر کنیم و بریم ولی اون اینقدرام دیوونه نبود و می گفت پشیمون میشیم، آخه تا کی باید مسئول خاطرات مشترکمون با دیگران باشیم آخه این چه مصیبتیه که از اول زندگی تا حالا مثل بغض نفس گیر بشارت گریه ی مدامی شده که … اصلا ولش کن دیگه حوصله ی حرفای کلّه گنده رو ندارم.
***
امروز 19 فروردین 88 ، دو روز ميشه که گوشیمو آفلاین کردم خیلی دوس دارم بغضم رو بشکنم و …
نشستم برا دومین بار زنده به گور هدایت رو خوندم، واقعا خیلی دیوونه تر از من بود.
یکی از درسام رو کنار گذاشتم واسه حذف، نمیدونم من که نیت خودکشی دارم چرا همه رو حذف نمیکنم اصلأ چرا سیگار میکشم ،چرا غذا میخورم، چرا نفس میکشم؟؟؟؟
یکی میگفت زندگی سخت ترین راه خودکشیه. اوّل به این اعتقاد داشتم ولی حالا می بینم اینم یه جورایی داره زندگی رو توجیه میکنه.
***
چند روزی میشه تقریبا غذا خوردنم به صفر میل میکنه چون اصلأ نمیدونم چرا باید غذا خورد، امروز یه چیزایی خوردم چون نمیدونم چرا نباید غذا خورد جدأ نمیدونم دیوونه شدم یا خودم رو زدم به دیوونگی
***
22 فروردینه.چه خوبه آخرین روزم باشه.دوس دارم به بچه های انجمن و کمپین و چپ و…حتی راست، بگم راهشون رو ادامه بدن هر جور میشه اگر که می خوان، چون (باید جنگل تازه بپا کرد هر یه آدم یه درخته) این هم یه جمله انگیزه زا برا آدمایی که میخوان زندگی کنن.
این نوشته ها چقدر ترسناک شدن هوهوهو…
همش با یه عده هستیم و پیمان دوستی می بندیم ولی چند سال بعد همه مون دایورت میشیم.
همیشه تخیل ،تغافل،توهم و اگر واقعیت باشه هم تلخ و دیگر هیچ…
فروردین 88
***
مهم نیست چی میشه
مهم اینه که حتی اگر یک روز هم به پایان عمرت مونده باشه
رازت رو فاش کنی
حتی اگه فایده ای نداشته باشه حتی اگه بی اهمیت جلوه کنه
اون راز بخشی از شخصیت توست
پس به صدای وسوسه ات گوش کن
رازت رو افشا کن
مهم نیست چی میشه