دیالوگ

1
شوهر خواهرم گفت:
زمین تخت است!
گفتم:
- نه گرد است!
مادر گفت:
- خفه شو عماد، خواهرت…!
خواهرم بین یک زمین کاملا تخت و ریه های یک نرِ باستانشناس چفت می شود.

2
من و گالیله از کلیسای جامع بیرون زدیم
او
آرام پشت تلسکوپ برگشت
من
تا صبح راه رفتم

3
بامداد
جسد من و گالیله را ، گِرد ، جلوی کلیسا پیدا کردند
با پاهای برهنه و تاولزده
گالیله
پایین آمده بود از خر شیطان
من پوزبندی به دهان داشتم با بوی نفس نفس های شبانه ی خواهرم

4
خواهر که داری
گالیله را فراموش کن
به ارگاسم زیر گیوتین ایمان بیاور
و تک جمله های مادرت!
سید عماد الدین مرتضوی emadmortazavi.blogfa.com

انتحار…

من، دریا ، سیگار و یک انتحار در تاریکی

اما نه قصه تمام نشده این آغاز خودکشی ست…

خودکشی میتواند این باشد که صبح که در واقع ظهرِ این و آن است، بعد
از چای و سیگار و حتی قبل از آن ، در همان اوایل چشم گشودن به جهان این پرسش
گریبانگیرم  شود که “تکرار تا کجا؟” “چرا؟”

و این آغاز ماجراست و باید ساقی را پیدا کرد و با مقداری عرق و یک
پَک(معادل دو سه نخ ) ماریجوانا سراغ دریا را گرفت و  زندگی و مرگ را یکجا به امواج سپرد تا فراموشی
تمامِ هستی ام را خیس کند.

اما خودکشی، صبحِ بی هم آغوشی در میزند ولی با جیب خالی حتی ساقی
نگاهی هم نمیکند و به این نتیجه میرسم که با توسل به صادقانه ترین کلمات با یکی از
دختران دریا تن به تن شوم و می شوم و ساعتی روی ماسه ها می خوابیم و این ترانه را
زمزمه میکنم:

((ما رو ساحل- بقیه پشت میز)) و (( بین ما همه وکیل و دکترن – نمیدونن
چیه توی جزیره گم شدن)) و همینطور میخوانم و…

 نه نه نه خوابم نمیبرد و او
بیگانه تر از من، شب را به تخت پدری برمیگردد.

با خودم میگویم شاید حق با من است و در این روزگار کسی که بیمار
نباشد بیمار است و ناگاه “صبح بی حوصلگی” رودخانه را گز میکنم و مار را
می بینم و در پی اش به یاد واژه ی مادر می افتم که به زبان محلی میشود
“مار” و به خود میگویم شاید بیمارم ولی خودم میدانم که کار از اینها
گذشته زیرا نه مادر دارم نه پدر و نه خواهر و برادری و تمام بهمن های روزانه ام هم
سر در شنهای ساحل خفه شدند و دیگر چیزی به خفگی نمانده بر این کلملت و بر
“ما” که تنها کلمه ایست که نوشته شده اما هرگز خوانده نمیشود و من مبحوس
این وحشت منحوس میشوم…

گیر!

از کوچکی میشناختمش.غالبا آرام، سر به زیر و قابل ترحّم بود. کار خودش را انجام می داد و از
آدم توقع خاصی نداشت. با اینکه خاطره ی دقیقی از اوایل آشناییمان ندارم ولی یادم
است که که از بازی با او لذت می بردم و لذتش هم آمیخته به خودشیفتگی و غرور و
کنجکاوی بود طوریکه انگار هیچکس جز خودمان اهمیت نداشت. با این همه، چند سالی شد
که ندیدمش و اگر هم می دیدمش، کمی با هم بودیم و بعد از اداهای رسمی از هم جدا می شدیم.هیچ
کس از نزدیکی ما خوشحال نبود.تا میخواستیم کمی با هم باشیم با نگاه ها و فریادهای
پدر و مادرم هر دو در لاک خود فرو میرفتیم.من مشغول روزمره ترین کارهای بچه گانه
مانند دوچرخه سواری و بازی های کوچه شدم و فرصتی برای دیده شدن به او ندادم و با
اینکه آن سالها خیلی به هم نزدیک بودیم اما هیچ خاطره ی مشترکی از او ندارم.

بعد ازچند سال دوری وقتی دیدمش دیگر نشناختمش.انگار کسی دیگر را می دیدم.اصلا باورم نمیشد که
آنقدر بزرگ شده.چند باری همصحبت شدیم و یاد گذشته ها کردیم.رابطه مان رفته رفته
صمیمی تر میشد و او هر روز قد و هیکلش را بیشتر نمایش میداد تا نشان دهد که برای
خودش مردی شده .شایدم میخواست دل مرا بدست آورد،نمیدانم.

دیگر شب و روزمان یکی شده بود و مثل گذشته های دور در کنار هم بودیم.اکثر اوقات با اینکه با
هم می خوابیدیم،زودتر بیدار میشد. یک عقده ای در دلش بود و هر روز با من درد دل
میکرد. گاهی نیمه های شب از خیسی اشکهاش بیدار میشدم و می دیدم که گریه کرده اما
به رویش نمی آوردم و دوباره باهم می خوابیدیم.آنقدر صمیمی شده بودیم که حتی با هم
حمام می رفتیم و آنجا بین حرارت آغوش دستهام با آن هیکل بادکرده اش به شدت اشک
میریخت.

در خیابان و یا وقتی برای لحظه ای آرامش و خلاصی به ساحل می رفتیم با دیدن زیبایی زنی،قد
وهیکلش را با تمام وقار عرضه میکرد طوری که انگار تازه از دوپینگ برگشته و من چیزی
نمیگفتم و به ناکامی اش گاهی اشک می ریختم.

گاهی هنگام خواب سرش را نزدیک سرم میکرد و گلایه داشت که حق دوستی را بر او ادا نکردم و
اصلا به دغدغه هایش اهمیت نمیدهم و گاهی به التماس و زاری میخواست که  برایش همدمی پیدا کنم و من کاری جز نوازش و
دلداری بلد نبودم. بنظرم او شرایط را اصلا درک نمیکرد و هنوز در صداقت کودکانه اش
سیر میکرد. اصلا چطور ممکن است بعد از این همه دوری از جمعیت و مردم کسی بتواند
دیگران را درک کند؟ گاهی به سرم میزد که تنهایش بگذارم و بروم دنبال کار و یه لقمه
نان و یا حتی بحثهای وبا گرفته ی انجمنهای ادبی. اما او به شدت به من وابسته بود
البته کتمان نمیکنم که من هم به او وابسته بودم و آن لحظه هایی که از شدت تمنا و
عصب زدگی رگهای بدنش بالا می آمد و سرش پُر خون میشد، دیگر اختیار را از من میگرفت
و مرا در وضعیت بحرانزده ای قرار میداد که برای دلداری اش تمام ساحل و خیابانها و
پاتوق دخترها را پیاده گاز میگرفتم!

تقصیر من نبود،یا خودش خود را مخفی کرده بود یا دیگران تابویش ساختند بالاخره هر طوری که
بود تقصیر من نبود ولی همیشه سرکوفتش را من میخوردم و از من میخواست تا آغوش امنی
را برایش پیدا کنم .گاهی با کوچکترین نوازشی اشک میریخت اما وقتی می فهمید حواسم
جای دیگری است غرورش به او اجازه نمیداد تا با ترحم تصنعی ام اشک بریزد.

آنقدر رفتار بچه گانه داشت که حتی پیش آشنایانی که هیچ سنخیتی با او نداشتند قد و قواره
نشان میداد و مثل خروس خودنمایی میکرد که البته با دخالتِ به موقع من و خروج به
موقع از موقعیت، قضیه به خیر میگذشت.

با اینکه خودش اهل فک زدن نبود اما خوراک پچ پچ مجالس بود و همه در گوش هم درباره اش حرف
میزدند اما کسی جرات نداشت با صدای بلند و در جمعیت و جلسه ای سنگین، از او حرف
بزند چون اغلب او را ناقض قانون و طغیانگر میدانستند.

روزهای زیادی از زندگیمان میگذرد و او همچنان مانند همیشه است. البته این اواخر کمی دم
دمی مزاج شده و حس میکنم به حالت جنون رسیده.کاری از دستم بر نمی آید و او هم
انگار کمی ناامید شده اما هنوز هم گاهی زودتر از من بیدار می شود و با تمام بی
حوصله گی ام ، مرا در کوچه ها میگرداند تا شاید کسی نگاهمان کند…

صبح روز بعد…

مرگ گوشه نشین اتاقم است
با نگاهی ملتمسانه
و دستی سپید
گلهای قالی را نقش میزند
و شکل خالی ام جا می ماند
تردید می کنم
و در معلقِ آسمانِ اتاقم منزوی می شوم
آه آری فقط مرگ نگاهم می کند
و شما تیتر اول روزنامه ها را
که مردی تمام سهمش را شلیک می کند

خود شیفتگی-برگرفته از آراء فروید

واژه “خودشیفتگی”در ابتدا برای آنان بکار برده شد که با نوازش بدن خود به ارضا میرسند و خود را به شکل مصداق امیال میبینند.اما خودشیفتگی بعدها به عنوان مکملی شهوی در خودمداری غریزه ی صیانت نفس تلقی شد که در هر موجود زنده ای به اندازه ای وجود دارد.
فروید، روانگسیختگی،زوال عقل زودرس و خودشیفتگی را در زمره ی هذیانزدگی قرار میدهد البته فرد هزیان زده ممکن است دچار زوال عقل زود رس نباشد و البته زوال عقل زودرس بحثی جداست که در زمره ی روانکاوی یونگ قرار میگیرد.
هذیانزده دو ویژگی دارد: 1-خودبزرگبینی2- بی علاقگی به محیط و اطرافیان
که البته با توجه به اینکه هذیانزدگان نسبت به محیط بی علاقه اند، روانکاوی شدنشان اکثرا بی ثمر خواهد بود اما تحلیل روانکاوان نشان میدهد آنها بر خلاف تصور ما ، نیروگذاری و روابط شهوی را خاتمه ندادند و فقط ابژه ها را تغییر دادند و ابژه ها(یا مصداقا) درونی شده اند و چون رابطه با اشیا و اشخاص بیرون قطع شده است در اینجا آن خصلت خودبزرگ بینی آنها کمک میکند تا نیروی شهوی به “خود” معطوف شده و “خودشیفتگی” ازینجا ناشی میشود.
مطلبی موازی با این بحث،مطلبی است که فروید از ساندرو فرانچزی گرفته و آن بدین گونه است: فرد مبتلا به ناراحتی و درد عضوی نسبت به اطراف و جلوه های بیرونی بی علاقه میشود.علائق شهوی اش نسبت به مصداق امیال قطع میشود و تا زمان بهبودی عشق نمیورزد و نیروگذاری شهوی اش را به “خودِ” خویشتن معطوف میکند. خودبیمارانگار نیز در این ردیف قرار دارد، در ردیف دردهای عضوی است که در زمره ی ضعف اعصاب و اضطراب قرار دارد و علت خودبیمارانگاری اکثرا این است که این اشخاص تمام نیروها را به مصداق امیال وارد کرده و پیوسته در این اضطراب درونی اند که چیزی کم نگذارند و در اثر ضعف اعصاب که یک نوع روانرنجوری توام با خستگی مفرط بدنی و سر درد شدید است نیروگذاری به “خود”کاهش می یابد و فرد همواره در اضطراب یافتن یک بیماری در خود است.
باید توجه داشت که دستگاه ذهن در درجه نخست برای فائق آمدن بر هیجاناتی طراحی شده است که در صورت فقدان ذهن رنج آور بودند.
نیروگذاری روانی دارای محدوده ی بینهایت نیرو نیست و حاوی نیروی محدودی است که البته این محدوده ناشناخته است و قابل اندازه گیری و مقایسه با دیگران نیست(البته تا امروز)
اما در هر شخص می توان گفت مقداری نیروی روانی و یا نیروی غریزه ی شهوی، آگاهانه و یا از طریق فرایندهای انتقال*، والایش** و …در حرکت وسکون است.
طی تحقیقات به عمل آمده کارکردهای روانی بدن طوری است که جمع شدن نیروها در “خود” سبب بیماری میشود.ضرورت نیروگذاری روانی به مصداق امیال وقتی ایجاد میشود که “خود” بیش از حد معینی از نیروی شهوی را در نیروگذاری روانی استفاده کرده باشد.لذا خودمداری شدید اقدامی است برای مصونیت از بیماری. لیکن وقت آن رسیده که ازین نیروگذاری ها به مصداق امیال وارد کند پس به عنوان آخرین چاره باید عاشق شویم تا از بیماری در امان باشیم و اگر به دلیل سرخوردگی نتوانیم عاشق شویم آنگاه حتما بیمار خواهیم شد.
در بیماران هذیانزده، خود بزرگبینی امکان پرداختن درونی به نیروی شهویِ بازگشته به “خود” را فراهم میکند و بدینگونه است که خودشیفتگی به معنای نزدیک به خودارضایی(یا جنسی یا فقط بصورت روانی در پارانویا) پدید می آید.
ضعف “خود” که علت آن عدم برخورداری شخصی از نیروی شهوی است سرچشمه ی عاشق شدگی است.

*انتقال:یکی پنداشتن شخصیتی که بیمار در محیط بلافصل خود میشناسد با شخص دیگری که در گذشته میشناخت و برایش مهم بود.انتقال فذایندی است که هم در ذهن بیمار میتواند رخ دهد و هم در ذهن روانکاو.
**والایش:یک مکانیسم دفاعی بدن است که در آن،فرد به سبب ناکام ماندن در تحقق اهدافی که ضمیر آگاه آنها ناپذیرفتنی است،ناخودآگاهانه همان اهداف را به شکلی متفاوت اما پذیرفتنی محقق میکند.

هر شب SALO را خواب میبینم

ادامه نوشته »

جهت خالی نبودن عریضه…

به بهانه جمله ای از مارکس
برا ی هر درد و رنج روانی یک درمان وجود دارد و آن هم درد و رنج جسمانیست…(کارل مارکس)
1- در طول زندگیم هرگاه دچار امراض جسمانی می شدم تنها آرزویم سلامتی بود و این شاید امری بود طبیعی، و جالب اینکه هنگامه هایی که دچار افسردگی می شدم هیچ چیز مرا به سمت زنده بودن نمی کشاند جز یک بیماری جسمانی حتی یک سرماخوردگی…
2- در جامعه ای که مبتلا به بیماری های ماخولیایی،ماتم و زاری و مانیا و…است و اکثریت افراد آن مبتلا به شیزوفرنی در حد ضعیف باشند،تنها یک نیروی وحشی میتواند این جامعه را ازین امراض برهاند و آن هم پول با لباس دلار است. در حقیقت در شرایط کنونی،وحشی ترین سرمایه داری که همین سرمایه داری ارتجاعی است تنها با هجوم سرمایه داری امپریالیستیِ کنونی از شکل ارتجاعی اش به شکلی مدرن در می آید که هم دین در کنج خانه نفس بکشد و هم پول در بازار حرف اول وآخر را بزند.
3- در هر صورت طبق این گذار،رنج روانیِ گذشته ی انسان ظاهرن تمام میشود و شکلی جسمانی به خود می گیرد به عبارتی آن دسته از رنجهای توده که افیون خدایان تسکینش میداد در جهت بازتولید بارزتر شده و توده هایی که تا دیروز از بیماری روانی رنج می بردند به روانرنجوری هایی دچار میشوند که مستقیم و بی هیچ حاشیه ای به طبقه شان مربوط میشود.ناگفته نماند این خودش گذار به نوعی روانرنجوری های مخصوص دوران مدرن و خدامردگی است.
***
نمیدانم جمله ی مارکس را کِی و کجا خواندم اما در طول چند سال اخیر هرگاه در موقعیت اول قرار میگرفتم یا به وضعیت دوم فکر می کردم ناگهان جمله ی مارکس در ذهنم تصدیق می شد.

برای نه گفتن…

دلتنگی…
در ابتدا نبود.شاید هم بود اما در هستی ام جایی نداشت. انگار جایی نشسته بود تا وقت ملاقات برسد و دستش را بگیرم
انگار چندین سال از دوریم و نه بودنم می نالید و می نالیدم…
خب ، برای هر کسی ممکن است،البته اگر از کعبه تا سی یرا مایسترا را پیاده رود…من هم رفتم- “رفتنی که در دود سیگاریست که می کشم”(1)-در میانه ی راه برای رفع عطش بهمنی را کشیدم و او وارد شد.از من و او و ملاقات که بگذریم،به ما دروغ گفتند که بهمن 57 کوتاه است.بهمن 57 فقط برای آنهایی که سبیل داشتند یا باکره گی را صیغه شدند شاید کوتاه بود اما برای ما…
وقتی جایی زندگی کنی که در واقع تو زندگی نکنی و زندگی تو را بکند، وقتی برای لاغر شدن کافیست که رژیم تو را بگیرد، وقتی رفیقت در بند خودکشی شود و وقتی آغا وقت کارتون را از بینوایان میگیرد، وقتی نفس که میزنی طعم غیاب میگیری و وقتی … باید حق بدهی به ترشح شعر(کلمات) زیر برای کسی که با من و در من هست ولی کمی دور از من زیر درخت سکوت و انتظار…
“رفیق…!
نان بهای خون پدر شده
گرسنگی دندان گرد کرده
رفیق…!
سرها بین دو شانه تبعید شده!
و اما پاییز
پاییز با آن صدای خش خشِ خشن اش
زمستان نیامده،آغا را از حضورمان سرد میکند
اما باور کن ما از تولید سهمی داریم
ما طنابی میبافیم
که فقط سهم ماست
و قدرت، نیرویی جوان می طلبد،
حالا فهمیدی چرا نامت را نیاوردم
رفیق جوان!”(2)

1-تکه ای از شعر جواد سیفی-رفتن در دود سیگاریست که میکشم
2- شعری که بعد از یک روز کار جانفرسا از اعماق مغز و قلبم بیرون زد…

سه سال در صنعتی…

سه سال در صنعتی پرسه زدم

روزهای اول روزهای به یاد ماندنی بود اما هرگز به قشنگی روزهایی که می آمد نبود…

آشنایی با انجمن و تشکلهای دیگر،آشنایی با بچه های کتابخانه انجمن در ترم اول نقطه ی عطفی در زندگی ام بود.آشنایی با کتابهایی که کمتر در شهرمان پیدا میشد،تلنگری بر مغزم وارد کرد که البته  در مقابل اکنون فقط به قدرت یک پس لرزه است.

ترم اول که گذشت و مشروط شدم،تمام کتابهای به امانت گرفته از انجمن را پس دادم و گفتم((دیگه نمیام))،آیدین گفت((ما هم یه روزی همینو میگفتیم و بعد…))درست گفته بود و این تازه آغاز ماجرا بود

ترم 3 شد و در آینه نگاه کردم که دیدم دودی از گوشه ی لبم به آسمان رفت و از آنجا خبر آورد که چیزی جز زمین دیده نمیشود!!!ترم سه زیباترین ترمم بود زیرا هنوز شبهای شعر وموسیقی و… برپا بود و همچنین انجمن…اما ترم چهار هیجانیترین ترمم شد زیرا توام  بود با تجمعات و فعالیتها و انتخابات و …

ترم پنچ تقریبا یا دربند! بودم یا در دفتر حراست یا دفتر انتظامات و یا… بالاخره یه چیز که خیلی مشخص بود حضور همیشگی ام در پشت شیمی بود که صبحونه مون شده بود سیگار وچایی…

ترم 6 معلوم نبود بودم یا نبودم که اصلا نبودم همان بود که بودم نبود!

چندی پیش تسویه حساب کردم و پس از دیدن دانشگاه،ازینکه دیگر در آنجا نیستم کمی خوشحال هم شدم زیرا کشیدن دیوار و آوردن گشت موتوری و فضای امنیتی دانشگاه داشت حالمو بهم میزد و مهمتر از همه ممنوع شدن کشیدن سیگار حتی در فضای باز…

انگار هستی ام با دو پای لاغر و شکمی تورفته و موهای بلند و سیگار بهمنی بر لب پشت شیمی نشسته،آهنگهای نامجو را هجی میکند و زیر لب  به خود میگوید راستی میدونی مارکس یا فروید! چی گفته، شنیدی آهنگ جدید شاهین نجفی رو، شنیدی چند نفر رو تعلیق زدن ، نشریه ی امروز رو خوندی ، راستی فردا تجمع ساعت چنده؟…

دلم برای هیچکدامتان تنگ نشود،برای هستی ام که در میان شما جاگذاشته ام بسی تنگ شده…

فطر کلمات…

مثل کشیدن سیگار
دور از انظار
من
من
و فقط من
فارغ از عمومیت افکار
به تو می اندیشم
و سکوتم را با همین چند من
افطار میکنم

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.